شعر « 1 » ( رمل )
آنك جان بخشذ اگر بكْشذ رواست * نايب است و دستِ او « 2 » دستِ خذاست « 3 »
دستِ حق مىرانذ و زندهش « 5 » كنذ * زنده چه بوذ جانِ پايندهش كنذ « 4 »
« 6 / 23 » همچنان انصار اولو الابصار چنان روايت كردند كه روزى حضرت خذاوندگار در شرح فقر نبوى و فقراى معنوى مشغول گشته بوذ ؛ فرموذ كه بعد اليوم مرا آرزوست كه جوقاى « 8 » سبك بپوشم و امّا عمروار ترقيع كنم و فارغ شوم ؛ حضرت چلبى سر نهاذ و از نهاد جان فرياذ برآورد و زاريها كرد « 10 » ، از زينتهاى صدارت و امارت و لباسهاى فاخر اكابر كه جودة البزّة علامة « 11 » العزّة بذين حال ما رسانيذى كه به جامهء هندبارى و كلاه نمذين اكتفا كردم و ترك خطائى و عتّابى « 12 » كرده با بردى بسر برديم و به موافقت برد يمنى رسول دست « 13 » بردى نموذيم ، ديگر چه كنيم ؟ تبسّمكنان فرموذ كه پس هندبارى و دستار دخانى و كلاه نمذين و كفش و موزهء نارنجى مزيد نيست
هامش
( 6 / 23 )Z220 آB203 آK503 253 ،II , H؛ 225 ،II , T( 1 ) شعرZK: -B( 2 )bوZK: اوB( 5 )bزندهشZK: زندشB( 8 ) جوقاىZK: چون فايى ( ! )B( 10 ) كردZK: + كهB( 11 ) علامةBZ:
عامةK( 12 ) عتابىZB: ممتانى ( ؟ )K( 13 ) دستZK: استB( 3 ) آنك . . . خذاست :NM، ج 1 ، ص 16 / 226 ؛AM، ص 7 / 3 .
( 4 ) دست . . . پايندش كنذ :NM، ج 1 ، ص 183 / 2973 ؛AM، ص 79 / 5 .