پيش او نروم ؛ از ناگاه ديذم كه از دور حضرت خذاوندگار مىآيذ و شخصى تبرى برداشته با هم « 2 » مىآيذ و من از هيبت خذاوندگار متوهّم گشته بيخوذ مىشوم « 3 » و بذآن تبرزن اشارت مىكنذ كه گردن اين را بزن كه حضرت چلبى حسام الدين ما « 4 » ازو رنجيذه است و من به چشم سر اين معنى را محسوس مشاهده مىكنم كه آن شخص بىمحابا تبرى بر من زذ و سرم بيفتاذ و من بعدم پيوستم ؛ بعد از زمانى ديذم كه حضرت مولانا بدست مبارك خوذ سرم را برگرفت و بر گردنم نهاذ و گفت : بسم اللّه و باللّه و من اللّه و الى اللّه ، ديذم كه هماندم باز « 8 » زنده شذم و از سر شاذى برخاستم و سر نهاذم و فرياذها برافراشتم و چون سر از سجده برداشتم كسى را نديذم ؛ امّا ديذم كه خون از من رفته بوذ و اصلا اثر زخم تبر پيذا نبوذ ؛ به رغبت تمام دوان دوان باز « 11 » به بوستان درآمذم و به كار خوذ مشغول شذم ؛ ديذم كه حضرت چلبى حسام الدين بيامذ و مرا دلدارى كرده فرموذ كه « 13 » ها شيخ محمّد ! تا خذاوندگارم گوشمالت نفرموذ و گردنت را نزذ مسلمان كلّى نشذى و از سركشى نرستى ؛ چه اگر باز شفاعت نمىكردم مردهء ابدى « 15 » و خاسر سرمدى « 16 » خواستى بوذن ؛ به صذهزار لابه و استغفارها كرده فرجى پوشيذم ، بنده و مريد مخلص چلبى « 17 » شذم و اين حكايت بعد از وفات حضرت مولانا بوذه « 18 » قدّس اللّه سرّه العزيز ، گويند چهار سال از وفات گذشته بوذ
هامش
( 2 ) با همZK: بهمB( 3 ) مىشومZBK: مىشدمhZ( 4 ) ماZK: تاB( 8 ) بازBK: -Z( 11 ) بازB: -ZK( 13 ) فرموذ كهZK: فرمودB( 15 ) ابدىZ:
ابدBK( 16 ) سرمدىZ: سرمدBK( 17 ) چلبىZKشذمB( 18 ) بوذهZ: بودBK