چون حضرت « 1 » چلبى با جمع اصحاب بيامذ پروانه برابر دويذ و دست چلبى را بوسها داذه بر سر نهاذ و شمع را پيش پيش مىگرفت « 2 » ، همانا كه حضرت مولانا از جا برجست كه مرحبا جان من ، ايمان من ، جنيد « 4 » من ، نور من ، مخدوم من ، محبوب حق ، معشوق انبيا ؛ چلبى دم بدم سر مىنهاذ و ياران نعرهها مىزذند ، همچنان « 5 » در ضمير « 6 » پروانه گذشته باشذ كه عجبا آنچ مولانا فرمايذ در چلبى حسام الدين آن هست و يا تكلّف مىكنذ ؟ حضرت چلبى دست پروانه را محكم « 7 » بگرفته « 8 » فرموذ كه معين الدين ! اگرچه نيست چون حضرت مولانا فرموذ چنانست و صذ چندانست و او قادرست كه در حال آن حالت نيست را هست كنذ و ببخشذ و در جان مريد مزيد كنذ و به يك نظر عنايت هدايت فرموذه او را بكمال رسانذ چنانك فرموذه است « 11 »
شعر ( منسرح )
يك نظرى بيش نيست آنِ فقير اى پسر * بربرذت آن نظر سوى اثير اى پسر
مثلا چنانك در صورت ظاهر اين سراها و كوشكها پيش ازين درين « 15 » محلّ هيچ نبوذ « 17 » و اينچنين جماعت و جمعيت و نعمتها اصلا وجود نداشت و بسبب ارادات و خواست و اشارت شما بوجود آمذ و مهيّا گشت ؛ همچنان « 18 » عنايت اولياى راستين نيز همين حكم دارذ و حاكم مطلقاند ؛
هامش
( 1 ) حضرتBK: -Z( 2 ) مىكرفتBK: مىرفتZ( 4 ) جنيد منZK: -B( 5 ) همچنانZK: -B( 6 ) ضميرZK: ضمايرB( 7 ) پروانه را محكمBK: پروانهZ( 8 ) بكرفتهZK: بر كرفتهB( 11 ) فرموذه استZB: فرموذZ( 15 ) درينZB: درK( 17 ) نبوذZB: بودK( 18 ) همچنانZK: -B