شعر ( رمل )
عشق آن شعلهست كو چون بر فروخت * ماند الّا اللّه باقى جمله سوخت « 3 »
آتشى از عشق در جان برفروز * سر بسر فكر و عبارت را بسوز « 4 »
« 6 / 20 » الحكاية « 6 » : همچنان از اصحاب مدرسه منقولست كه روزى معين الدين پروانه رحمه اللّه جمعيّتى عظيم ساخته بوذ و جميع صدور و اكابر را خوانده و آن روز حضرت مولانا اصلا بمعنى شروع نفرموذ و هيچ كلمات نگفت و گويند هنوز حضرت چلبى حسام الدين را نخوانده بوذند ؛ پروانه را به فراست معلوم شذ كه البتّه چلبى را بايذ خواندن ؛ از حضرت مولانا اجازت خواست كه حضرت چلبى را از باغ بخوانند « 11 » ؛ فرموذ كه مصلحت باشذ ، از آنك جاذب شير معانى از پستان « 12 » حقايق حضرت اوست
شعر ( رمل )
اين سخن شيرست در پستانِ جان * بىكشنده خوش نمىگردذ روان « 15 »
هامش
( 6 / 20 )Z218 بB202 آK349498 ،II , H؛ 216 ،II , T( 6 ) الحكايةBK: -Z( 11 ) بخوانندK: بخوانذZB( 12 ) پستانZK: + حقوقB( 3 ) [ سطر 2 - 3 ] عشق . . . سوخت :NM، ج 5 ، ص 39 / 588 ؛AM، ص 444 / 3 .
( 4 ) [ سطر 3 - 4 ] آتشى . . . بسوز :NM، ج 2 ، ص 343 / 1763 ؛AM، ص 143 / 9 .
( 15 ) اين . . . روان :NM، ج 1 ، ص 147 / 2378 ؛AM، ص 63 / 16 .