ياران سر نهاذند و از آن حال بازپرسيذند ؛ گفت : ديذم كه فرشتگان عذاب از عالم غيب آمذه بوذند و علاء الدين را باغلال گران دست و پاى بسته مىبردند ؛ مرا ديذ ، فرياذ كرد و لابها نموذ ، دلم بسوخت و از حضرت خذاوندگار و رحمت « 4 » بىشمار او شرمسار گشته بانگى برزذم و شفاعت كردم ؛ همانا كه قبول كردند و برجا « 5 » گذاشتند و بگذشتند و اين علاء الدين فرزند مولانا بوذ براذر سلطان ولد از يك ماذر ؛ از قضاى الهى « 6 » عقوق نموذ و حقوق را محافظت نكرد و در قصد مولانا شمس الدين تبريزى روّح اللّه روحه مبارزت نموذه مبادرت كرد تا همرنگ مريدان مريد گشت و گويند او را ايشان اغوا كرده بر آن داشته بوذند ؛ عليها حضرت مولانا ازو رنجيذه مهر او را از درون مبارك خوذ برون انداخته بوذ و به نظر عنايت والدى جز كه ولد را نمىپرداخت و در آن روزها كه وفات يافته بوذ به جنازهء او حاضر نشذ و برو نماز نكرد
وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ
« 13 »
إِلَّا اللَّهُ
( 3 / 7 )
شعر ( هزج )
در تختهء دل كه « 15 » من نگهبانم و تو * خطّى بنوشتهء كه من خوانم و تو
گفتى « 17 » كه بگويمت چو من مانم و تو * اين نيز از آنهاست كه من دانم و تو
هامش
( 4 ) و رحمتZK: -B( 5 ) جاZK: جاىB( 6 ) الهىB: -ZK( 13 ) تاويله :
تبديلهZBK( 15 ) كهZ: -BK( 17 ) كفتىZK: كفتمB