حضرت چلبى حسام الدين نشسته بوذم ؛ فرموذ كه بهاء الدين ، بذآنسو نظر كن ؛ همانا كه « 2 » چون در مرقد خاكش نهاذند و مقرى بتلقين خواندن آغاز كرد ، ديذم كه دوذى سياه از گورش بيرون آمذ و گورستان را گردى برآمذه باز در آنجا فروشذ ؛ فرموذ كه ديذى ؟
گفتم : آرى ، عجايب دوذى ديذم ؛ گفت : آن دوذ انكار اوست كه در حق خذاوندگار ما « 6 » و اولياى سلف داشت و اگر ديگر حالهاش را بنمايم رحمت آيذ تا چها خواهذ ديذن ؛ سلطان ولد فرموذ كه دلم عظيم سوخت و رقّت بىحد كردم كه چنان حبرى و بحرى چنان شوذ ؛ فرموذ كه بعد اليوم به بركت قدم مبارك تو و مرحمت تو حضرت خذاوندگار ما شفاعتش كنذ تا او را سهل گيرند ، مگر كه خلاص يابذ و از جملهء مرحومان مخلص شوذ ؛ همانا كه ده بار سورهء اخلاص بر خواند و برو دميذ و فرموذ كه هيچ زلّتى و معصيتى وراى انكار اوليا نيست ؛ كلّ ذنب لك مغفور سوى الإعراض عنّى و الإعراض عن أولياء اللّه كفر محض
شعر ( هزج )
مشو تو منكرِ پاكان بترس از زخمِ بىباكان * كه صبرِ جانِ غمناكان ترا فانى كنذ فانى
و در جائى ديگر مىفرمايذ
هامش
( 2 ) همانا كهZK: -B( 6 ) خذاوندكار ماZBاولياى سلفK