اصحاب آمذ ، فرموذ كه زوذتر بار كنيذ تا بسوى دمشق باز رويم كه سمرقند جاى اقامت نيست ؛ همشان حيران گشته از كيفيّت حال و تعجيل ارتحال بازپرسيذند ؛ گفت : اين قوم ما را هنوز به نظر بوليثك مىبينند و به حقارت التفات مىكنند و ما را سبك مىسنجند و از آن نظر بىخبرانه « 4 » آثم مىشوند ؛ چه تعظيم علما و عرفا و شيوخ از جملهء واجباتست و عزّت ايشان عزّت رسول اللّه است و عزّت رسول اللّه عزّت حق تعالى است ؛ چنانك فرموذ
شعر ( هزج )
اى بوذه وجودِ تو « 8 » ز يك قطره منى * هان تا نكنى با علما كبر و منى
زيرا كه چنين گفت رسولِ مدنى * من اكرم عالما فقد اكرمنى
مگر فقيه را در ايّام صغر پذر « 12 » و ماذرش بوليثك مىگفتند و مىنواختند و از سرّ آن كاف رحمت بيگانگان بىخبر را خبرى نبوذ تا لفظ تصغير كاف را تحقير تصوّر مىكردند ؛ همانا كه آن چنان نظر ابليسانه زيان عظيم دارذ و بر دوستان و هم شهريان زيان انداختن « 15 » از راه مروّت دورست و در هيچ مذهبى و ملّتى روا نيست ؛ همچنان حضرت مولانا از سر حال « 17 » نعرهء بزذ و از خانقاه پابرهنه بيرون آمذ ؛ چندانك اكابر و شيوخ در پى دويذند ممكن نشذ و اخى احمد مذموم را مردود و مطرود كرده به شفاعت اكابر و امرا به بندگى قبول نفرموذ ؛ در جواب فرموذ كه او جنس ما نيست و از حوالىء آن بيچاره هرگز عبور نكرد
هامش
( 4 ) خبرانهZK: خبرندB( 8 ) وجود توBK: وجودتZ( 12 ) پذرZK:
-B( 15 ) انداختنZK: انداختندB( 17 ) [ سطر 16 - 17 ] حضرت . . . حالZKنعرهء . . . چندانكB