« 6 / 7 » الحكاية : همچنان منقولست كه روزى حضرت سلطان ولد بباغ چلبى تشريف داذه بوذ و تلطيف عظيم مىفرموذ ؛ مگر ياران كرام را اشتهاى عسل شذ ، بىآنك اعلام كنند ، حضرت چلبى به باغبان خوذ اشارت كرد كه از فلان كندو عسل نو بيرون كن و بيار ، همانا كه سر كندو را گشوذه چند گوماج عسل سپيذ پيش آورد ، فرموذ كه ديگر بيار از همان كندو ؛ پنج ششى ديگر بياورد ؛ فرموذ كه ديگر بيار ؛ باغبان گفت : حدّست ؛ چلبى فرموذ از درياى بىحدّست ؛ براى حضرت خذاوندگارزاذهام چه اگر تا قيامت بياورى كه تمام نخواهذ شذن ؛ همچنان تا هفتده گوماج عسل مصفّى مىآورد هنوز كندو مالامال بوذ ؛ فرموذ كه اين همه بركت در قدم حضرت مولانا بهاء الدين است و قرب دويست يار خوردند و بردند و هنوز « 11 » سينى پر بوذ ؛ چون ياران برخاستند آن كندو را به حضرت ولد بخشيذه به خانه با هم « 12 » بردند و مدّتى از آن كندو كندوهاى بسيار حاصل شذ و چندين ايام تمتّع مىكردند و براى هر رنجورى كه از آن عسل شربت مىساختند شفاى عاجل
فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ
( 16 / 69 ) متواصل مىگشت
« 6 / 8 » همچنان ياران عظام اسكنهم اللّه دارالسلام چنان روايت كردند كه مدّتى در شهر قونيه قحط آب شذه بوذ و هرگز باران نباريذ و آبها در مغاكها غاير « 18 » شذه ، تمامت اهالىء شهر از علما و شيوخ و امرا به استسقا بيرون رفته قربانها كردند و زاريها نموذند ، اصلا در محلّ قبول نيفتاذ و بهدف اجابت مقرون نگشت و گرماى آفتاب كه
هامش
( 6 / 7 - 6 / 8 )Z212 بB196 بK3483 - 232 ،II , H؛ 197 ،II , T( 11 ) هنوزBK: - .
( 12 ) با همBK: همىZ( 18 ) غابرB: غايرZK