تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
بهاء الدين من خوشم برو سرى بنه و قدرى بياسا ؛ چون حضرت ولد سر نهاذ و روانه شذ اين غزل را فرموذ و حضرت چلبى حسام الدين مىنوشت و اشكهاى خونين مىريخت

شعر ( مضارع )

رو سر بنه ببالين مرا رها كن * تركِ منِ خرابِ شب گردِ مبتلا كن مائيم و « 7 » موجِ سودا شب تا بروز تنها * خواهى بيا ببخشا خواهى برو جفا كن بر شاهِ خوب‌رويان واجب وفا نباشذ * اى زرد روى عاشق تو صبر كن وفا كن خيره‌كشيست ما را دارذ دلى چو خارا * بكشذ كسش « 12 » نگويذ تدبيرِ خونبها كن درديست غيرِ مردن آن را دوا نباشذ * پس من چگونه گويم « 14 » كين درد را دوا كن در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديذم * با دست اشارتم كرد كه عزمِ سوى ما كن
الى آخره و غزلِ آخرين كه فرموذند اينست « 17 » « 3 / 580 » همچنان حضرت سلطان العارفين چلبى عارف قدّس اللّه سرّه العزيز روايت كرد كه چون حضرت روح مقدّس مولانا
هامش
( 3 / 580 )Z165 بB154 بK95363 ،II , H؛ 14 ،II , T( 7 ) وBK: -Z( 12 ) كسشZK: كسىB( 14 ) كويمZK: -B( 17 ) اينستBK: + الحكايةZ