شعر ( هزج )
دل بر تو گمانِ بذ برذ دور از تو * و آن نيز ز ضعفِ خوذ برذ دور از تو
تلخى به دهانِ هر دلى « 4 » صفرائى * خوذ بر تو شكر حسد برذ دور از تو
و تمامت اصحاب نعرهزنان مىگريستند و فرياذها مىكردند ؛ فرموذ :
آرى ، چنانست كه ياران مىگويند ، امّا چون خانه را خراب مىكنند چه سوذ « 8 »
شعر ( مجتث )
دلِ خرابِ مرا بين خوشى به من بنگر * كه آفتاب نظرِ خوش كنذ به ويرانه
ياران ما اينجانب مىكشند و حضرت مولانا شمس الدين آن سوم « 11 » مىخوانذ
أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ
( 46 / 31 ) به ناچار رفتنيست
شعر ( سريع )
هست شذ اين جمله وجود از عدم * باز به زندانِ عدم شذ اسير
حكمِ الهيست ابد همچنان * فالحُكمُ لِلّهِ العلِىّ الكَبِير « 15 »
و گويند : حضرت سلطان ولد از خدمت بىحدّ و رقّت بسيار و بىخوابى بهغايت ضعيف شذه بوذ « 17 » ؛ دايم نعرهها مىزذ « 1 » و جامها را پاره مىكرد و نوحهها مىنموذ و اصلا نمىغنوذ ؛ همان شب حضرت مولانا فرموذ كه
هامش
( 4 ) دلىZ: دلBK( 8 ) سوذZK: شودB( 11 ) آن سومBK: آنسوا ( ! )Z( 17 ) بوذZK: + وB( 1 ) مىزذZK: زدB( 15 ) فالحكم . . الكبير : قرآن ، صورة المؤمن 40 / 12 .