شعر « 1 » ( هزج )
هرجا كه نشانِ زخمِ عشق است * در چهرهء او چو نور پيذاست « 2 »
ولد را نيست حاجت لاف و دعوى * كه در سيماى او چون خور عيانست
همگان سر نهادند و بيرون آمذند « 4 »
« 3 / 579 » همچنان فقير ربّانى ، فخر العباد ، مولانا اختيار الدين امام رحمه اللّه از حضرت چلبى حسام الدين روايت كرد كه او گفت كه روز آخرين خذاوندگار بر سر بالين مباركش نشسته بوذم و حضرت خذاوندگارم و شيخم بر من تكيه كرده بوذ ؛ از ناگاه مردى خوبروى پيذا شذ و تروحن او تجسّد كرده در غايت خوبى صورتى بست ؛ چنانك من از غايت لطافت حسن « 10 » او بىهوش شذم ؛ همانا كه مولانا برخاست و بوى استقبال كرده فرموذ كه « 11 » جامه خواب را برگيرند و آن جوان قدرى توقّف نموذه من پيش آن جوان رفتم كه حال چونست ؟ چه كسى ؟ و چه مىخواهى ؟ گفت : ملك العزم و الجزم « 13 » عزرائيلام ، بامر جليل آمذم تا حضرت مولانا چه فرمايذ ، زهى ديذهء بينا كه آن چنان صورت را توانذ ديذن
مصراع « 16 » ( مجتث )
چنين بوذ نظرِ پاكِ كبريا ديذه
فرموذ كه از آن هيبت مدهوش گشته همان شنيذم كه فرموذ
شعر ( سريع )
پيشتر « 20 » آ پيشتر اى جانِ من * پيكِ درِ حضرتِ سلطانِ من
هامش
( 3 / 579 )Z164 بB154 آK92361 ،II , H؛ 10 ،II , T( 1 ) شعرZB: نظمK( 2 )bپيذاستZK: + شعرB( 4 ) آمذندBK: + الحكايةZ( 10 ) حسنZK: -B( 11 ) فرموذ كهZK: + در غايت خوبىB( 13 ) الجزمBK: الحزمZ( 16 ) مصراعZ: -BK( 20 ) پيشترZB: + آK