حضرت مولانا بذآنجا رفتند ؛ اتّفاقا آن روز حضرت مولانا با جمع ياران كرام بجانب مسجد مرام رفته بوذ ؛ شبهنگام چون بمقام خوذ بازآمذ از آن حركت انفعال عظيم نموذه از سر غيرت بر روى كرا خاتون تيزتيز نظر كرد و فرموذ كه زهى سرد ! در حال كرا خاتون افتاذ و بيخوذ شذ ، بعد از ساعتى لرزان برخاست و گريان در پاى شيخ صلاح الدين سر نهاذ و فرياذ كرد « 6 » كه مرا درين كار رغبتى نبوذ ، البتّه خواتين شهر مرا شرمسار كردند ، از براى خذا شفاعتم كن و مرا از خشم خذاوندگار برهان
شعر ( رمل )
عفو فرما بر قصورِ فهمها * اى وراى عقلها و وهمها
ربّنا إنّا ظلمنا ظلم رفت * رحم فرما اى رحيميهات زفت « 11 »
همانا كه حضرت شيخ صلاح الدين سر مبارك خوذ را باز كرده سر نهاذ و به شفاعت به پايماچان ايستاذ ؛ فرموذ كه تير از كمان برجست « 13 » . امّا از زحمات آن جهانى سليم باشذ و از رحمت مرحومان محروم نمانذ ؛ در حال مرضى عجب در جسم مباركش ظاهر شذ و برودتى طارى گشت و از حدّ بيرون لرزيذ و ناليذ كه در شرح آيذ ؟ و چندانك عمر ايشان بوذ اصلا وجود او گرم نشذ و از معالجات آن تمامت « 17 » اطبّاى حاذق عاجز گشتند و از درمان آن در ماندند ؛ چنانك در ايّام تمّوز پوستين « 18 »
هامش
( 6 ) و فرياذ كرد كهhZBK: -Z( 13 ) برجستZ: رفت و جنستBK( 17 ) تمامتZK: -B( 18 ) پوستينZB: پوستينىK( 11 ) ربنا . . . زفت :NM، ج 5 ، ص 255 / 4010 ؛AM، ص 542 / 14 .