مشكل را حلّ كنند تا صدق ما در حقّ ايشان مضاعف شوذ « 1 » ، همگان در شرح آن سرّ مكتوم « 2 » « 3 » حقّهء مختوم قاصر ماندند ؛ عاقبت صاحب شمس الدين مصلحت چنان ديذ كه ملازم حضرت سلطان به زيارت مولانا روذ ، اين سرّ مكتوم را ازو معلوم كنند كه درين زمان كاشف مشكلات غيبى و عينى اوست ؛ تمامت امرا از حيلهء سلطان بىخبر بوذند ؛ بجمعهم سوار گشته به حضرت مولانا آمذند و آن روز خلق عالم در آن محفل حاضر بوذند ؛ چون سلطان اسلام حقّهء زرّين را در پيش آن پاذشاه دين نهاذ و حضرت شيخ صلاح الدين در جنب مولانا مراقب نشسته بوذ ؛ حضرت مولانا فرموذ كه شيخ ما سرّ حقّه را بيان فرمايذ ؛ شيخ صلاح الدين سر نهاذ و « 10 » بعد از آن فرموذ كه اى سلطان اسلام ! جانور بيچاره را چرا محبوس حقّه كردهء و مار بچّهء را يار خوذ ساختهء ؟ و مردان را امتحان كردن از طريق مروّت دورست ؛ چه اين مرد خذا را كه به زيارت حضرتش مشرّف گشته ، بر سراير حقّههاى آسمانها و ذراير « 14 » زمينها و ضماير آفرينش اطّلاعى هر چه تمامتر است و بر كنوز رموز الهى وقوفى هر چه بيشترست « 16 » ؛ فى الحال شيخ نعرهء بزذ و بسماع شروع فرموذ ؛ همانا كه سلطان سر باز كرده با خواصّ حضرت مريد و بنده شذند و صاحب شمس الدين را شكرانها داذه در تعظيم او بيفزوذ « 18 » و انصاف داذ كه در ممالك عالم ملك مثل او سلطان « 19 » سترك و عارف واقف نيست ؛
هامش
( 1 ) شوذZK: -B( 2 ) مكتومBK: مكتوبB( 3 ) مكتومB: + وK( 10 ) وZK: -B( 14 ) ذرايرBK: + وZ( 16 ) بيشترستBZ: بيشستK( 18 ) بيفزوذZK: بفزوذB( 19 ) سلطانZK: سلطانىB