اگر راه دين مىروى چندين گاه به هيچ ديهى « 1 » نرسيذى و به هيچ كاروانسرائى نرسيذى ، نشانى نديذى ، آواز سگى يا خروس به گوشت نرسيذ ؛ اين عجب راهيست كه چندين گاه مىروى همچون گاو و خر بر همان مقام اوّل ؛ احمق كسى كه مزدورى مىكنذ و كار امروز مىكنذ و مىگويذ كه مزد فردا رسذ ؛ گيرم كه فردا رسذ ، آخر امروز اندكى اثرى نرسيذ ؛ چندين گاه گرد خوان كريمان و پاذشاهان مىگردى و دم جنبانى ، آخر هيچ استخوان پارهء « 7 » و يا نانريزهء به تو نرسيذ ؛ مىگوئى نظر اوليا كيمياست ، بر هر كه برسذ « 8 » هرآينه مبدّل شوذ ، از تلخى و ترشى و نابينائى بيرون آيذ و تو مىگوئى فلان چنين ولى بوذ و بزرگ و كرامات او چنين و چنين ؛ يعنى من چنين كس را ديذهام و دريافته و ترا مىبينم بر همان ترشى و تلخى ، بلك بدتر ؛ صفت كنى كه فلان بزرگ را ديذم و فلان آب حيات خوردم و آئينه را صيقل زذم و چلّه و مجاهده كردم چندين سال ؛ چون مىنگرم از آن تاريكترست كه بوذ « 13 »
« 4 / 102 » همچنان « 14 » آن يكى « 2 » بر درويشان تكبّر مىكنذ و عداوت « 3 » مىكنذ كه ما علمها داريم و بزرگيها « 15 » و جاه و جامگى كه ايشان را نيست ؛ اى خاك بر سرش و به آن صذ هزار علم و دفترش ! مىگويذ شاگردان دارم و محبّان دارم ؛ اى خاك بر سر « 17 » او و مريدانش ! يخپارهء با يخپارهء دوستى مىكنذ ، يخدانى با يخدانى عشقبازى مىكنذ ؛ چندانك گوش مىدارم و چشم مىدارم ازيشان اثر زندگى يا نفس زندگى « 19 » نمىآيذ ،
هامش
( 4 / 102 )Z196 آB181 بK182439 ،II , H؛ 133 ،II , T( 1 ) ديهىZK: دهىB( 7 ) استخوان پارهءZBنانريزهءK( 8 ) برسذ :BZ:
برسيدK( 13 ) بوذhZBK: -Z( 14 ) همچنانBK: -Z( 2 ) آن يكىZB: -K( 3 ) و عداوت مىكنذhZBK: -Z( 15 ) بزركيهاZ: بزركهاBK( 17 ) [ سطر 16 - 17 ] و به آن صذ . . .
بر سرZK: -B( 19 ) يا نفس زندكىZK: -B