گفت : من ندانم كه چندين سفر دريا كردهام ؟ گفت : نشان ماهى آنست كه دو شاخ دارذ همچو اشتر ، گفت : من خوذ مىدانستم كه تو از ماهى خبر ندارى ؛ امّا بذين شرح كه كردى چيزى ديگرم معلوم شذ كه تو گاو را از شتر و از نمىدانى و نمىشناسى ؛ صاحب طبع نمىبايذ ، صاحب دل مىبايذ ؛ دل بجوى نه طبع ، چه جاى دل ؟
دل روپوش است ، آن صاحب خذاست ، از غيرت صاحب دلش مىگويند
« 4 / 77 » همچنان روزى در مدرسهء مولانا بحضور حضرتش از ما حضر دل معرفت مىفرموذ و اكابر عهد حاضر بوذند ؛ گفت :
فخر رازى چه زهره داشت كه گفت : محمّد تازى چنين مىگويذ و محمد رازى چنين مىگويذ « 9 » ، اين مرتدّ وقت نباشذ ، اين كافر مطلق نبوذ ، مگر توبه كنذ ، چرا مىرنجانند « 12 » ؟ خويشتن را بر شمشير تيز مىزنند « 13 » ؛ آنگه كذام شمشير بندهء خذا ايشان را « 14 » شفقت مىكنذ « 15 » ، ايشان را به خوذ هيچ شفقتى نيست ؛ چنانك شيخ محمد ابن عربى در دمشق مىگفت كه محمّد پردهدار ماست ، گفتم : آنچ در خوذ مىبينى در محمد چرا نمىبينى ؟ هر كسى پردهدار خوذست ؛ ابن عربى گفت :
آنجا كه حقيقت معرفتست « 16 » ، دعوت كجاست و كن و مكن كجاست ؟
گفتم : آخر آن معنى او را بوذ و اين فضيلت ديگر مزيد ، و اين انكار كه تو مىكنى برو و اين تصرّف نه كه « 18 » عين دعوتست ؛ پس دعوت مىكنى و مىگوئى دعوت نبايذ كردن ، نيكو هم درد بوذ ، نيكومؤنس بوذ ، شگرف مردى بوذ شيخ محمّد ، امّا در متابعت
هامش
( 4 / 77 )Z191 آB177 بK169427 ،II , H؛ 115 ،II , T( 9 ) و محمد رازى . . . مىكويدBK: -Z( 12 ) رنجانندZK: رنجانيدB( 13 ) مىزنندZK: مىزندB( 14 ) ايشان راZK: ايشانB( 15 ) مىكنذZK: -B( 16 ) معرفتستKB:
معرفتيستZ( 18 ) كهZK: -B