و هو معكم خذا با شماست ، چگونه باشذ ؟ گفت : تو ريزى ، ترا ازين سؤال چه غرض است ؟ او چندانك « 2 » در طرف حلم بوذى ، در خشم همچندان بوذى ، هى فروريختى ؛ گفتم : چه معنى ؟ غرض چيست ؟
برين سؤال وارد نيست ؛ تو سگى به زبان بستهء و به ايذا خوذ را « 4 » خو كردهء و اين معنى را « 5 » چگونه مىگوئى و هو معكم ، خذا با بنده چگونه باشذ ؟
گفت : آرى ، خذا با بنده است بعلم ؛ گفتم كه علم از ذات جذا نيست و هيچ صفات از ذات جذا نيست ؛ گفت : اين سؤالهاى كهن مىكنى ؛ گفتم « 8 » : چه معنى كهن ؟ حاشا ، از نوى مىميزذ « 9 » ؛ فى الحال بيچاره شذ ، برخاست و سر نهاذ و بتعظيم مشغول شذ ، مردمان مىگويند : بارى متكلّم ؛ متكلّم « 10 » اينست ، بسياران اعتقاد آوردند
« 4 / 75 » همچنان روزى فرموذ كه در دمشق آن شهاب مقتول را آشكارا كافر مىگفتند آن سگان ؛ گفتم : حاشا ، آن شهاب كافر چون باشذ ؟ چون نورانيست ، آرى ، پيش شمس شهاب كافر باشذ ، چون در آيذ بصدق تمام به خدمت شمس بدر شوذ ، كامل گردذ ؛ من سخت متواضع باشم با نيازمندان صادق ، امّا سخت با نخوت و متكبّر باشم با دگران ؛ آن شهاب الدين را علمش بر عقلش غالب بوذ ، عقل مىبايذ كه بر علم غالب باشذ ، حاكم باشذ ؛ دماغ كه محلّ عقلست ، ضعيف گشته بوذ ، در عالم روح طايفهء ذوقى يافتند ، فروآمذند ، مقيم شذند و از عالم ربّانى سخنى مىگويند ، امّا همان عالم روح است كه ربّانى
هامش
( 4 / 75 )Z191 آB127 آK168426 ،II , H؛ 114 ،II , T( 2 ) چندانكhZBK: -Z( 4 ) خوذ راhZBK: -Z( 5 ) معنى راZK: معنىB( 8 ) كفتمZK: -B( 9 ) مىميزدZK: مىمبردB( 10 ) [ سطر 9 - 10 ] متكلم متكلمZK: مكلم ؟ ؟ ؟ ؟B