آن جايگاه معاينه ديذند كه به معاونت لشكر اسلام رسيذه مغل را شكستند و بكلّى منهزم گشته خايبا خاسرا مراجعت نموذند ؛ راوى خبر مىگويذ كه از بشاشت استماع اين خبر شاذان شذه به حضرت مولانا آمذم تا وصف حال دمشق را بگويم ؛ فرموذ « 4 » كه آرى جلال الدين
شعر ( رمل )
آن سوارى كو سپه را شذ ظفر * اهلِ دين را كيست سلطانِ بصر
« 6 » تمامت ياران نعرهزنان شورها كردند و در ميان عالميان شورى « 7 » و سرورى حاصل شذه ، اين كرامت و قدرت منتشر گشته محبّان « 8 » مبتشر « 9 » شذند
( 3 / 17 )
الحكاية
: اكابر اصحاب روايت كردند كه معتبر خواجهء متموّل نيازمند از شهر تبريز در خان شكرفروشان نزول كرده بوذ ؛ مگر روزى از خواجگان شهر قونيه استفسار كرده است كه درين شهر شما « 11 » از مشايخ و علماء كيانند كه به زيارت ايشان مشرّف شوم و سعادت دستبوس ايشان را دريافته مصاحبت نمايم و از موايد فوائد ايشان مستفيد شوم كه مقصود عارفان عالم از زحمات اسفار و مطالعهء اسفار دريافتن حضور علماى كبار و مشايخ ابرارست ، نه آنك محض تجارت و اكتساب اسباب كنند ، چنانك گفتهاند
هامش
( 3 / 17 )Z29 بBK7367 , I , H ; 101 , I , T
( 4 ) فرموذZK: فرمودهB- -
( 7 ) شورىZB: سورىK- -
( 8 ) محبانZK:
همجنانB- -
( 9 ) مبتشرK: متبشرZB- -
( 11 ) شماZK: -B( 6 ) آن سوارى . . . بصر :NMج 1 ، ص 130 / 2131 ؛AMص 56 / 17