گفتم كه بندهء « 1 » خذاوندگار نيز بيايذ ؟ فرموذ كه به همّت مدد كن ؛ شب هنگام ديذم كه گردآلوذ « 2 » گشته باز رسيذ و آن چنان اسب « 12 » فيل جثّه بهغايت نحيف و دو تا « 3 » شذه بوذ ؛ روز دوم ديذم « 23 » كه بازآمذ و اسبى ديگر بهتر از آن خواسته سوار شذ و برفت و وقت نماز شام بازآمذه ، اسب « 4 » تازى ضعيف و چنگال شذه بوذ و من اصلا نيارستم دم زذن ؛ روز سوم بازآمذ و اسبى ديگر سوار گشته « 6 » روانه شذ « 5 » ؛ همچنان نماز « 7 » مغرب بيامذ و از مركب فروذ آمذه به خانه درآمذ و به فراغت تمام بنشست و گفت
شعر ( رمل )
مژده مژده اى گروهِ عيش ساز * كان سگِ دوزخ به دوزخ رفت باز
« 9 »
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
( 6 / 45 ) و مرا از هيبت مولانا مجال آن نشذ كه از كيفيّت حال « 11 » سؤال كنم ؛ بعد از چند روز از طرف شام كاروانى عظيم رسيذه خبر داذند كه لشكر مغل شهر دمشق را قوى به تنگ آورده « 13 » است ؛ گويند : هولاو خان بوذ كه در سنهء خمس و خمسين و ستمائة بغداذ را به شمشير گرفته و خليفه را كشته ، در سنهء سبع و خمسين و ستمائة « 15 » قصد شام كرد و حلب را بگرفت ؛ و گويند : كتبوغا با لشكر « 16 » گران تا دمشق براند و در آن وهلت كه لشكر محاصرت « 17 » دمشق كرده بوذند و اهالىء دمشق حضرت مولانا را
هامش
( 1 ) كه بندهBK: بندهZ- -
( 2 ) آلوذZK: آلودهK- -
( 12 ) اسبZK: + وB- -
( 3 ) دو تاZK: دو تاهB- -
( 23 ) ديدمZ: مىبينمBK- -
( 4 ) اسبZK: استB- -
( 6 ) كشتهZB: شدK- -
( 5 ) شدZB: كشتK- -
( 7 ) نمازZB: + وقتK- -
( 11 ) حالZK:
جان ( ! )B- -
( 13 ) آوردهZKB: + بودهhZ- -
( 15 ) و ستمائةB: -ZK- -
( 16 ) لشكرZK:
لشكر راB- -
( 17 ) محاصرتZK: مخاضرت ( ! )B( 9 ) مژده . . . باز :NMج 1 ، ص 83 / 1354 ؛AMص 36 / 20