وز آن آفت رهيذى ، هان تا تو نوميذ نباشى كه بعد اليوم ديگر زيانمند نشوى و عذر ما فات را خواسته آيذ ؛ خواجهء مسكين ، از آن نفس مشكين « 2 » حيران گشته شاذان شذ ؛ بعد از آن فرموذ كه سبب زيانمندى « 3 » و بىبركتى و نكبت تو آن بوذ كه روزى در فرنگستان مغرب در محلّهء مىرفتى و درويشى فرنگ از اولياى كبار بر سر چارسوئى خفته بوذ ، در هنگام گذر بر سر وى خذو انداختى و ازو نفرت نموذى ؛ دل مبارك آن عزيز از تو رنجيذ « 6 » و از آن سبب ترا چندين وقايع و خسارت پيش آمذ برو و او را خشنوذ كن و از وى حلالى بخواه و هم سلام ما را بوى برسان ؛ خواجهء بيچاره ازين اشارات سراسيمه شذ كه اين چه قدرت پاذشاهى و قوّت الهيست ؟ « 9 » حضرت مولانا فرموذ كه مىخواهى كه « 10 » اين ساعت او را مشاهده كنى ؛ نگاه كن ، دست مبارك بر ديوار زذه ، درى از ديوار گشوذه شذ ؛ خواجه ديذ كه آن مرد در فرنگستان « 12 » در چارسوئى خفته « 13 » است ؛ خواجه در حال سرنهاذه جامهها را چاك زذ و از آن مستى ديوانهوار بيرون آمذه عزيمت نموذ و چون بذآن ديار رسيذ و در آن محلّه بطلب آن مرد مىگشت ، در همان جايگاه كه بوى نموذه بوذند او را خفته ديذ ؛ از دور فروذ آمذ و سر نهاذ ؛ درويش فرنگ گفت : چه كنم كه حضرت مولانا نمىگذارذ و الّا مىخواستم كه خوذ را و قدرت خذا را به تو مىنموذم « 17 » ؛ اكنون نزديك بيا ، خواجه را در كنار گرفته بر رويش بوسهها داذ ؛ و بانواع دلداريهاش « 18 »
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 ) مشكينBK: -Z- -
( 3 ) زيانمندىBZ: + توK- -
( 6 ) رنجيذZK: رنجيدهB- -
( 9 ) كه اين . . . الهيستZ: -BK- -
( 10 ) كهZK: -B- -
( 12 ) فرنكستانZB: + ستانK- -
( 13 ) خفتهZB: + بودهK- -
( 17 ) نموذمBKZ: + مىديدى كه جهات مىكردمhZ- -
( 18 ) و بانواع دلداريهاشhZ: -ZBK