شعر ( مجتث )
پرير عشق مرا گفت من « 2 » همه نازم * همه نياز شو آن لحظهء كه ناز كنم
چو ناز را بگذارى همه نياز شوى * من از براى تو خوذ را همه نياز كنم
« 4 » ( 3 / 558 )
الحكاية
: « 6 » همچنان اعزّهء اصحاب كه مقرّبان جناب آن حضرت بوذند ، چنان روايت كردند كه غرّهء ماه رمضان مبارك شذه بوذ ؛ از ناگاه حضرت مولانا از ميان ياران ناپذيذ شذ ؛ چندانى « 8 » در جايهاى معيّن طلب كردند كس نشان نداذ ، و ياران فوجفوج سو به سو جستند ؛ « 10 » اصلا مقامش معلوم نگشت ؛ و همگان سوار گشته درين حالت حيران ماندند ؛ مگر در باغچهء « 11 » مدرسه به چاه آبى كه بوذ درآمذه يوسفوار معتكف گشته است و فروكشيذه و هيچ كسى را خبرى نى ؛ همانا كه « 13 » روز عيد مبارك كه اصحاب ملول و ماتمزذه نشسته بوذند ، بيرون آمذه به مدرسه خراميذ ؛ غريو از نهاذ عاشقان برخاسته شاذيها كردند و بسماع شروع فرموذه اين غزل را سرآغاز كرد كه شعر ( مضارع )
بازآمذ آن مهى كه نديذش فلك بخواب * آورد آتشى كه نميرذ به هيچ آب
الى آخره
و اكابر شنيذه جوقجوق به زيارت حضرتش مشرّف مىشذند « 20 »
هامش
( 3 / 558 )Z161 بB151 بK35228 , II , H ; 826 , I , T
( 2 ) منK: -BZ- -
( 4 ) چو ناز را . . . كنمBK: -Z- -
( 6 ) الحكايةZB: -K- -
( 8 ) چندانىBZ: چندانكK- -
( 10 ) جستندBK: مىجستندZ- -
( 11 ) باعچهZB: بغچهK- -
( 13 ) كهZK: -B- -
( 20 ) مىشذندZK: مىشوندB