شعر ( رمل )
تو شفائى چو بيائى خوش « 1 » و رو بنمائى * سپهِ رنج گريزند و نمايند قفا
و همچنان از آن قدرت و تصرّف عظيم صذ هزار منكر مستكبر باقرار آمذه مريد و مؤمن شذند و بهشتى گشتند
( 3 / 548 ) همچنان « 5 » منقولست كه روزى در صفت بذگوهران منكر معانى مىگفت ؛ فرموذ كه مگر عقربى در كنار « 6 » جوئى گشت مىكرد ؛ از ناگاه سنگپشتى يعنى كاسو سوى عقرب بيامذ كه در چه كارى ؟
گفت چارهء مىجويم تا آن سوى جويم گذر افتذ كه مرا قوم و فرزندان آن سويست ؛ كاسو به حكم شفقت و غريبنوازى عقرب را چون خويشان اقرب بر پشت بگرفت و بر روى آب « 10 » روانه شذ ؛ چون در ميانهء جو رسيذند عقرب را هوس نيش زذن شذ بر پشت سنگپشت خيشى مىكرد ؛ پرسيذ كه « 12 » چه مىكنى ؛ گفت : هنرنمائى مىكنم ؛ تو كرم خوذ نموذه بر ريش « 13 » من مرهم نهاذى ، من بر تو نيش مىزنم و بر تو مهربانى من همين « 14 » است ؛ همان لحظه كاسو در آب غوطه خورد و عقرب نابكار .
به مار جهنم پيوست و اين بيت را فرموذ
شعر ( طويل )
ألا فاقتلوا النّفس الخبيث و بادروا « 17 » و لا تتركوها حيّة فهى عقرب
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 550 )Z160 بB150 آK34997 , II , H ; 426 , I , T
( 1 )aخوشZB: بماK- -
( 5 ) همچنانBK: الحكايةZ- -
( 6 ) كنارZK: كنارهءB( 10 ) آبBK: + روانZ- -
( 12 ) پرسيذ كهZK: كفتB- -
( 13 ) بر ريشZK: بريشB- -
( 14 ) همينK: همانZB- -
( 17 ) بادرواZB؛ + هاK