شعر « 1 » ( هزج )
برين حالم كه مىبينى و ز آن نالم كه مىدانى
شعر « 3 » ( هزج )
كشاكشهاست در جانم كشنده كيست مىدانم * دمى خواهم بياسايم و ليكن نيستم امكان
همانا كه خرابات عاشقان عمارتپذير نيست و در عبارت بيان نمىگنجذ
شعر « 8 » ( هزج )
آن علم كه در مدرسه حاصل گردذ * كارى دگرست « 9 » و عشق كارى دگرست
« 10 » و زين الدين گفت كه از هيبت مولانا بر من چنان حالتى طارى شذ كه تا چه وقت بيخوذ افتاذه بوذم ؛ چون به خوذ آمذم ، سر بر قدم مباركش نهاذم و استغفار كردم و باخلاص تمام مريد مخلص گشته محبّ سماع شذم ؛ چنانك سماع بكلّى غذاى جان من شذ ؛ تمامت علما آفرينها كرده اعتقادشان يكى در هزار شذ
( 3 / 547 ) همچنان « 15 » خدمت چلبى شمس الدين ابن مدرّس و سيّد الادبا مولانا فخر الدين ديودست چنان روايت كردند كه در آن زمان جماعتى از علماى شريعت در تحريم رباب چيزها مىگفتند « 17 » و منع رباب مىكردند ؛ خبر به حضرت مولانا رسيذه « 18 » فرموذ كه آهن سرد مىكوبند ؛
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 547 )Z159 بB149 آK347 - 3487 - 67 , II , H ; 126 , I , T
( 1 ) شعرZK: -B- -
( 3 ) شعرBK: -Z- -
( 8 ) شعرBK: بيتZ- -
( 9 )bدكرZK: ديكرB- -
( 10 ) دكرZK: ديكرB- -
( 15 ) همچنانBK: الحكايةZ- -
( 17 ) مىكفتندZK: -B- -
( 18 ) نارسيذهZK: نارسيدB