هركه از ياران ما به خواستن خواستهء دنياوى كف گشايذ ما از وى اعراض خواهيم « 2 » كردن ؛ چه ما درخواست را بياران خوذ بربستهايم نحن علّمنا « 3 » أن نعطى و ما علّمنا أن نأخذ
شعر ( رمل )
گفت پيغامبر كه جنّت از إله * گر همىخواهى ز كس چيزى مخواه
ور نخواهى من كفيلم مر ترا * جنةالمأوَى و ديذارِ خذا
« 5 » ( 3 / 537 ) همچنان « 7 » منقولست كه روزى يكى سؤال كرد كه شپش كشتن گناهى دارذ ؟ فرموذ كه چون دست را بشوئى آن گناه زائل مىشوذ « 8 »
( 3 / 538 ) همچنان از ياران صحبت و اقران قربت منقولست كه خدمت خواجه مجد الدين مراغى را كنيزكى بوذ رومى اصل ؛ پيوسته حضرت مولانا او را صدّيقه گفتى ؛ همانا « 11 » كه آن كنيزك دمبهدم كرامات مىگفت كه نور سبز ديذم ، نور سرخ ديذم ، نور سياه ديذم ؛ فلان فرشته را مشاهده كردم ؛ روح فلان ولى و امّا نبى به من جلوه كرد ؛ خواجه مجد الدين بذدل مىشذ كه دريغا كنيزكان خانه صور . « 14 » غيبى را مىبينند و ما هيچ نمىبينيم و غيرتى مىكرد ؛ روزى به حضرت مولانا رسيذ ؛ مىخواست كه از آن حكايت روايتى كنذ ، فرموذ كه آرى ، نور در سواد ديذگانست ؛ بعضى را به تفرّج شاهدان مبتلا مىكنذ ، باز بعضى را
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 537 - 538 )Z156 آB146 آK33976 - 66 , II , H ; 80 - 706 , I , T
( 2 ) خواهيمZK: خواهمB- -
( 3 ) علمناKB: نعلمنا ( ! )Z- -
( 7 ) همچنانBK:
الحكايةZ- -
( 8 ) مىشوذBK: + الحكايةZ- -
( 11 ) همانا كهBK: هماناZ- -
( 14 ) صورFK: صورتZ( 5 ) كفت . . . خذا :NM، ج 6 ، ص 290 / 333 - 334 ؛AM، ص 558 / 25