حضرت مولانا در ميان معرفت گفتن فرموذ كه حق تعالى مردم را بر دو نوع آفريذه است : يكى بر مثال خاكست : جامد و بىحركت از غايت ثقالت و گرانى ؛ دوم بر مثال آبست : دايم روان و سيّار ؛ همانا كه چون اين آب روان بر سر آن خاكستان روان شوذ « 4 » از بركت مجاورت همديگر صذ هزار گلزار از آن گلزار برمىدمذ و اشجار و ازهار و اثمار آن در حركت مىآيذ و غذاى ابدان و قوت ارواح مىشوذ ؛ اكنون اين دوستانى كه با همديگر جنگ مىكنند و قطع مواصلت مىكنند البتّه مىبايذ كه يكى حكم خاك گيرذ و يكى بمثابت آب باشذ و از غايت تواضع خوى آب گيرذ و چون با همديگر آميزش و اختلاط كنند و اتّحاد ورزند حق سبحانه و تعالى به بركت آن اتّحاد و اجتماع صذ هزار رياحين صلح و شاذى و گلستان وفا و صفا پديذ آرذ و نباتات راحات و خوشيها روئيذن گيرذ ؛ فرموذ كه اكنون اى نور الدين ! چون براذرت حكم خاكى گرفته از جا نمىجنبذ و به صلح تو نمىخنبذ ، تو آب صفت كرم كن و قدم رنجه فرما و بسوى او روان شو تا روان ياران بياسايذ و شكركنان شكرانها دهند
فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ
( 42 / 40 )
شعر « 17 » ( هزج )
چو فرموذست حق كالصُّلْحُ خَيْرٌ * رها كن ماجرا را اى يگانه
فى الحال سر نهاذند و صالحانه صلحى كردند
. . . . . . . . . .
هامش
( 4 ) شوذZK: مىشودB- -
( 17 ) شعرBK: -Z