مولانا را تقرير مىكرد و گرمى مىنموذ ؛ قضا را دانشمندى منكر اعتراض نموذه و او را تكفير و تعيير مىكرد و آن واعظ روشندل كه مرد مردانه و مولوى بوذ فروذ آمذه او را مشتى زذ و بينداخت ؛ همانا كه بمقتل رسيذه در حال جان تسليم كرد ؛ « 4 » واعظ گريزان گشته به قطاريق تمام تا به قونيه رسيذ ؛ همچنان خويشاوندان دانشمند او را در پى كرده « 5 » به خانهء مولانا التجا آورد و آن جماعت از حدّ بيرون فرياذها كردند و تشنيعها زذند ؛ همانا كه حضرت مولانا رقعهء به خدمت علم الدين قيصر فرستاذه اشارت فرموذ كه واعظ را از آن جماعت خلاص دهذ ؛ چه ديت او را چهل هزار درم خواستند ؛ قاصد رقعه علم الدين را در ميان زرگران يافته چون مطالعه كرد فى الحال از اسب فروذ آمذه تمامت آلات سلاح را سلب و « 10 » نقد و جنسى كه داشت فروخته پنجاه هزار عدد نقد كرده چهل هزار را به خصمان داذ و ده هزار را بياران شكرانه فرستاذه واعظ را تشريفى نيكو و استرى رهوار ارزانى داشت ؛ مگر خدمت گرجى خاتون علم الدين قيصر را عتاب كرده « 14 » كه چرا به خانه نيامذى و خوذ را در ميان بازار تجريد كردى ؟ گفت : ترسيذم كه اشارت آن عنايت بتأخير افتذ و آن رحمت فوت شوذ ؛ چه هرگز حضرت مولانا از كسى چيزى نخواسته است و به اشارت عنايت كسى را مخصوص ناكرده ؛ من بنده بشكر آنك مرا به حساب آورد و التفات نموذ « 18 » چنينها كردم ؛ گرجى خاتون آن ادب و آن حالت را مستحسن ديذه صذ هزار عدد بوى وجه فرموذه بتشريفات مخصوص كرد و نايب در خوذ ساخت
. . . . . . . . . .
هامش
( 4 ) كردBK: كردهZ- -
( 5 ) كردهZB: + وK- -
( 10 ) و سلبZK: و سيلبB- -
( 14 ) كردهK: كردZB- -
( 18 ) نموذZK: -B