( 3 / 425 ) همچنان روزى حضرتش در معرفت گرم شذه بوذ ؛ فرموذ كه واى بر آنك ما را شناخت و واى برو كه « 2 » ما را نشناخت « 1 » و معلوم كرد « 3 » كه مقصود از آفرينش خلق شناخت و عرفان خالق است تعالى كه الّا ليعرفون يعنى واى بر آنك خذا را شناخت « 4 » و فرصت شناخت را مهمل گرفت و واى برو كه شناخت و قدر آن را نشناخت و شكر آن را نكرد
شعر ( رمل )
اى بسا معشوق كآيذ ناشناخت * پيشِ بذبختى ندانذ عشق باخت
« 8 » چه بذترين فراقها آنست كه بعد العيان و الوصال باشذ نعوذ باللّه من ذلك
( 3 / 426 ) همچنان خدمت كاتب كتب الاسرار ، كابت صحب الاشرار بهاء الدين بحرى رحمه اللّه كه سبّاح بحار معانى بوذ ، چنان روايت كرد كه روزى با جمع اصحاب در حضرت مولانا و بالمحامد اولانا قدّس اللّه سرّه جمع آمذه بوذيم ؛ در خانهء داماذش خواجه شهاب الدين و ياران در نور حضور « 15 » او مستغرق گشته بوذند ؛ از ناگاه حضرت مولانا برخاست كه مرحبا يا مصباح اللّه و باز فرونشست و ما هيچ كسى را نديذيم ؛ « 17 » بعد از آن « 18 » چلبى حسام الدين و سلطان ولد از آن حال سؤال
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 425 - 426 )Z129 بB121 بK263953 , I , H ; 394 , I , T
( 2 ) كهZK: -B- -
( 1 ) شناختZK: بشناختB- -
( 3 ) نكرردB: كردZكرددK- -
( 4 ) يعنى . . . خدا را شناختhZhK: فردZB- -
( 15 ) حضورZB: -K- -
( 17 ) نديذيمZK: نديدمB- -
( 18 ) بعد از آنZK: + حضرتB( 8 ) اى بسا . . . بخت :NM، ج 3 ، ص 156 / 2762 ؛AM، ص 264 / 25