مىگفت كه خذا ترا بگيرذ اگر دروغ مىگوئى و آن ديگر مىگفت كه نى نى « 2 » خذا ترا بگيرذ كه « 1 » تو دروغ مىگوئى ؛ از ناگاه حضرت مولانا بسر وقت ايشان رسيذه فرموذ كه نى نى خذا نه ترا گيرذ و نه او را گيرذ تا ما را « 4 » بگيرذ « 5 » كه لايق گرفت او مائيم و به گرفتارى او ما سزاواريم ؛ هر دو سرنهاذه صلح كردند و مريد مخلص شذند
( 3 / 422 ) همچنان خدمت چلبى جلال الدين اسفهسالار رحمة اللّه عليه روايت كرد كه روزى حضرت مولانا از خانهء چلبى حسام الدين بيرون آمذه بحمّام زيروا درآمذه در خزينهء حمّام هفت شبانروزى فرونشست ، تمامت ياران و عاشقان افغان مىكردند كه اين چگونه رياضت است و چهسان معيشت است ؟ بعد از آن هفت روز از ناگاه سر از سوراخ خزينه بيرون كرده از خزينهء دل اسرار و معانى فرموذن گرفت و اين غزل را سرآغاز كرد كه
شعر بازآمذ . . . الى آخره « 13 »
و چندين غزلهاى ديگر كه فرموذ و من در اندرون حمّام طبق طبق مىنبشتم و آن نبشتها در دست من تر نشذ « 15 » و مسامات عرق بكلّى بر من بسته شذه بوذ ، تا حدّى كه چند طبق را تعليق زذم اصلا دست « 16 » من عرق نكرد و فرجى من تر نگشت و من از نبشتن و ايستاذگى مانده نشذم ؛ همچنان ديذم كه حضرت سلطان ولد درآمذه « 18 » سر نهاذ و لابها
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 422 )Z129 آB121 آK261753 , I , H ; 094 , I , T
( 2 ) نى نىZ: نىBK- -
( 1 ) كهK: -BZ- -
( 4 ) ما راZB: مراK- -
( 5 ) بكيرذBK:
كيرذZ- -
( 13 ) و اين . . . الى اخرهZB: -K- -
( 15 ) نشذZK: نمىشدB- -
( 16 ) دستhZBK: -Z- -
( 18 ) آمذهZK: آمدB