كنان والد خوذ را به مدرسه برد و تا هفت روز ديگر ليلا و نهارا سماع بوذ و هذا من القوّة الالهيّة و القدرت الصمدانيّة
( 3 / 423 ) همچنان منقولست كه كمال قوّال « 3 » كه مصنّف شهر و استاذ دهر بوذ ، مگر در سماع دوستى در ضميرش گذشته باشذ كه عجب مرا درين سماع چه مقدار قوّالاندازى خواهذ بوذن ؟ همانا كه حضرت مولانا از روى زمين مشتى خاك برگرفته در دفّ او ريخت كه بستان در ديذه كن ! در حال ديذ كه دفش پرزر گشته بوذ و اين غزل را سرآغاز كرد « 8 » و گفت :
شعر ( رجز )
اى عاشقان اى عاشقان من خاك را گوهر كنم * وى مطربان وى مطربان دفِّ شما پرزر كنم
عاقبة الحال كمال بيچاره كور شذ و مىناليذ و اين نكبت بىادبى را بازگفت
( 3 / 424 ) همچنان از كرام ياران منقولست كه روزى خدمت معين الدين پروانه به زيارت مولانا آمذه بوذ و آن روز عنايت بىنهايت فرموذه لطائف بسيار گفت « 15 » و حكايتى روايت فرموذ كه روزى حضرت حبيب خذا « 14 » مولانا و سيدنا محمد « 13 » مصطفاى مجتبى صلّى اللّه عليه و سلّم « 16 » به راهى مىرفت ؛ از ناگاه به استخوانى « 17 » رسيذه بدست مبارك خوذ در خاك دفن
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 423 - 424 )Z129B121 آK261 - 2628 - 753 , I , H ; 2 - 194 , I , T
( 3 ) قوالZK: اقوال ( ! )B- -
( 8 ) آغاز كردZK: آغاز فرمودB- -
( 15 ) كفتندZB: كفتK- -
( 14 ) حبيب خداK: -ZB- -
( 13 ) محمدK: -ZB- -
( 16 ) صلّى اللّه عليه و سلّمZB:
عليه السلامK- -
( 17 ) به استخوانىZB: بر استخوانىK