دست مولانا گريزان گشته به طرف « 1 » بام مدرسه روان شذ و استغفارها مىكرد و باز حضرتش بجدّ مىگرفت كه هنوز تمام نشد ؛ بعد از آن فرموذ كه مردان خذا بر هرچه خواهند قادرند و بر ضماير مردم ناظر و در هر حالى كه جوئى حاضر و حضرت عزّت ايشان را حافظ و ناصر « 4 » و حاشا كه از امور جزئيّات ذاهل و قاصر باشند و همانا كه ترك مباشرت و معاشرت ما از غايت استغراق و مشغوليست به حضرت حق و آن هم از براى شماست ؛ مىخواهم كه بعد اليوم خوذ را جهت آن عالم آراسته و مهيّا گردانى كه آن خوشى و آن لذّت بىزوال و باقيست ؛ بعد از آن فرموذ : همين قضيّه بعينه ميان صدّيقه و حضرت مصطفى صلعم واقع شذه بوذ و صدّيقه از قلّت « 11 » صحبت او مىرنجيذ و اوقات طالب لذّات نفسانى مىبوذ ؛ « 12 » اتّفاقا روزى در حضرت رسول نشسته بوذ ؛ عصفورى با ديگرى در مجامعت مبالغه مىنموذ ؛ صدّيقه آن معنى را بطريق مطايبه به حضرت رسول عرضه مىداشت ؛ همان شب با مذكوره نوذ بار دخول فرموذ و گفت : يا عايشه ! تا نپندارى كه ما ازينها قاصريم و يا فترتى در قوّت ما طارى شذه است ؛ امّا بكام دل ترك اين كام كرده طالب كام ابدى گشتهايم ؛ فبكت الصدّيقة و تابت
شعر « 17 » ( رمل )
ترك لذّتها « 18 » و شهوتها سخاست * هركه در شهوت فروشذ برنخاست
« 19 »
هامش
( 1 ) به طرفK: طرفZB- -
( 4 ) ناصرZK: + استB- -
( 11 ) قلتZK:
-B- -
( 12 ) مىبوذZK: مىشودB- -
( 17 ) شعرBK: -Z- -
( 18 )aلذتهاZشهوتهاBK( 19 ) ترك . . . برنحاست :NM، ج 2 ، ص 316 / 1272 ؛AM، ص 132 / 24