باشذ و ثواب آن مضاعف گردذ و اين خير مقيّد او بذآن مىمانذ كه درويشى هندى با خواجهء نيشابورى « 2 » همراه شذ و آن درويش به فراغت تمام پابرهنه مىرفت و از آسيب خار و خارا احتراز نمىكرد ؛ نيشابورى را بوى رحم آمذ ؛ « 4 » كفش خوذ را بوى بخشيذه « 3 » هندى دعاها مىكرد و بجدّ تمام مىرفت ؛ نيشابورى دم بدم تحكّم مىكرد كه « 5 » چنان رو و چنين كن و پا بر سنگلاخ آهستهتر « 6 » نه و از زخم خار پرهيز كن ؛ هندى ملول شذ ، كفش را بيرون آورده پيش وى نهاذ كه بستان ؛ مرا خير مقيّد نمىبايذ ؛ سى سالست كه برهنهپا مىگردم بىهيچ قيدى ؛ اكنون براى كفشى نتوانم مقيّد و محكوم كسى شذن و ممنون منّت گشتن ؛ پس معلوم شذ كه خير مقيّد مفيد نيست ؛ اگر خواهى كه از تمامت قيود مطلق باشى پيوسته خير مطلق كن
وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ
( 74 / 6 - 7 )
شعر ( هزج )
تا كاسهء دوغِ خويش باشذ پيشم * از كيسه و كاسهء كسان ننديشم « 13 » ور بىبرگى به مرگ مالذ گوشم
آزاذى را به بندگى نفروشم
( 3 / 410 ) همچنان ازو منقولست كه روزى معين الدين پروانه به اولاد « 15 » خطير شرف الدين و ضياء الدين نكيدى رحمهما اللّه به زيارت مولانا آمذه بوذند پروانه التماس نموذ كه البتّه موعظهء بشنوذ ؛ فرموذ كه امير معين الدين
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 410 )Z126 آB119 بK257153 , I , H ; 284 , I , T
( 2 ) نيشابورى راZK: خواجه راB- -
( 4 ) آمذZK: آمذهB- -
( 3 ) بخشيذهZB: بخشيذK- -
( 5 ) كهhZBK: -Z- -
( 6 ) آهستهترZB: آهستهK- -
( 13 )bننديشمBK: نينديشمZ- -
( 15 ) به اولادZK: با اولادB