( 3 / 405 ) همچنان از قدماى اصحاب منقولست كه روزى حضرت مولانا بحمّام درآمذ و هفت شبانروزى در خزينهء حمّام بنشست ؛ بعد از افغان بسيار و غريو بىشمار « 3 » ياران بيرون آمذ « 4 » ، بسوى مدرسه روانه شذ ؛ از سرّ آن معنى سؤال كردند ؛ فرموذ كه يكدمه با اهل دنيا صحبت كرده بوذم و تنم سرما يافته بوذ ؛ مىخواستم كه از آن برودت خلاص يابم ، تا ديگران را كه در زمهرير دنيا عزقند ، چه رسذ و از آن يخبندان دنيا كى خلاص يابند ؛ و اللّه و اللّه تا طالب آفتاب تموز معنوى نشوند از آن جمادى و فسردگى ابدا نرهند و روان ايشان روانى و روائى نيابذ و در حقيقت آن آفتاب صحبت مرد خذاست و الفت ديذار مبارك او ؛ و همچنان در صفت اهل دنيا فرموذه است
شعر ( رمل )
چون جمادند و فسرده و تن شگرف * مىجهذ انفاسشان از تلِّ برف
چون زمين زين برف دربوشذ كفن * تيغِ خرشيذِ حسام الدين بزن « 13 » گر جهان پُربرف گردذ سر بسر
تابِ خور بكْدازذش با يك نظر
« 14 » ( 3 / 406 ) همچنان خدمت امام تربهء معظّم ، يار مكرّم بهاء الدين بحرى رحمه اللّه چنان روايت كرد كه مصحوب حضرت مولانا بجانب
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 405 - 406 )Z125 بB118 آK253 - 254743 , I , H ; 874 , I , T
( 3 ) بىشمارZK: -B- -
( 4 ) آمذZK: آمدهB( 13 ) چون . . . بزن :NM، ج 6 ، ص 275 / 89 - 90 ؛AM، ص 552 / 28 - 29
( 14 ) كر . . . نظر :NM، ج 1 ، ص 34 / 543 ؛AM، ص 14 / 25