تا چشمهاى فرزندت خوش شوذ ؛ همچنان پذرم مرا برداشته به حضرت مولانا آورد ، مگر حضرت ايشان را هم وجع العينى بوذه است و مرا در ضمير گذشت كه چون او معالجهء « 3 » درد خوذ نمىتوانذ كردن ، به درد ديگران چه درمان كنذ ؟ فى الحال فرموذ كه حسام الدين پيشتر آتا چشمهات را ببينم ؛ پيش دويذه سر نهاذم ؛ همانا كه به دو انگشت مبارك خذوى دهان برگرفت و بر چشمهاى من ماليذ و فرموذ كه فرزند كارد دستهء خوذ را نمىبرّذ امّا در مقام « 7 » ديگر ذوالفقارى كنذ و سنّت الهى چنانست كه بندگان او محتاج همديگر باشند و فى الحقيقة آن همه افتقارها بر حق مىگردذ ؛ بعد دوم روز باذن اللّه تعالى و بعنايت مولانا عينان من منوّر گشته پذرم ترتيب سماع كرد و دعوت كبار كرد « 10 » و مجموع اهل خانه مريد و بنده شذيم و ازين كرامتهاى عجيب « 11 » در هر روزى بىحساب مشاهده مىكرديم ؛ درين حال هشتاذساله شذهام ديگر زحمتى و دردى نديذم و الحمد للّه ربّ العالمين
( 3 / 376 ) همچنان خدمت شيخ كمال الدين تبريزى الخادم رحمة اللّه عليه كه سرور خدّام مشهد مقدّس تربه بوذ چنان روايت كرد كه مصحوب حضرت مولانا در شهر حلب بوذم و چند روز آن جايگاه اقامت افتاذه ؛ روزى بسوى بازار رفتم و از بقّالى چيزى خريذم ؛ از ناگاه به من دشنام داذ و مرا رنجانيذ ، بيامذم و غريب دشمنى آن قوم را به حضرت مولانا تقرير كردم ؛ از آن قوم قوى رنجيذ ؛ فرموذ كه ازين
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 376 )Z121 بB114 بK243533 , I , H ; 163 , I , T
( 3 ) معالجهZK: بمعالجهءB- -
( 7 ) مقامZK: مقامىK- -
( 10 ) كردZK: كردهB- -
( 11 ) عجيبKB: عجبZ