باز شكلى ديگر نموذ ؛ عليها در بيست طبق گوناگون صورتها نبشت و چندانك نظر را مكرّر مىكرد نقش پيكر ديگرگون مىديذ ؛ متحير مانده نعرهء بزذ و بىهوش گشته قلمها را بشكست و عاجزوار سجدهها مىكرد ؛ همانا كه حضرت مولانا همين غزل را سرآغاز فرموذ كه « 4 »
شعر ( خفيف )
آه چه بىرنگ و بىنشان كه منم * كى ببينم مرا چنانك منم
گفتى اسرار در ميان آور * كو ميان اندرين ميان كه منم
كى شوذ اين روانِ من ساكن * اينچنين ساكنِ روان كه منم
بحر من غرقه گشتِ هم در خويش * بوالعجب بحرِ بىكران كه منم
الى آخره « 10 »
همچنان گريان گريان عين الدوله بيرون آمذ و كاغذها را به خدمت گرجى خاتون بردند ، مجموع آن صور را « 12 » در صندوق نهاذه در سفر و حضر خوذ با خوذ مىداشت و در هر حالتى كه شوق آن حضرت او را غالب شذى در حال مصوّر و مشكّل مىشذ تا آرام مىگرفت « 14 »
( 3 / 375 ) همچنان يار ربّانى ، ولىّ پنهانى ، حسام الدين دبّاغ مولوى رحمه اللّه روايت كرد كه مرا در جوانى درد چشم شذه بوذ و به معالجهء اطبّا اصلاح نمىپذيرفت و ناسور شذه بوذ ؛ روزى درويشى از مريدان مولانا به خدمت پذرم دلالت كرد كه او را به حضرت مولانا ببر و ازو استعانت جوى تا « 18 » ( 3 / 375 )
Z
121 ب
B
114 ب
K
242
434 , I , H ; 064 , I , T
هامش
( 4 ) كهZK: -B- -
( 10 ) الى آخرهZB: -K- -
( 12 ) صور راZB: صورت راK- -
( 14 ) مىكرفتZK: + الحكايةB- -
( 18 ) تاZK: -B