مريدش بوذ و از يك نظر جدّم بىنظير عالم گشته درو حالتى « 1 » پذيذ آمذ كه كتاب را از دست بينداخت و شوريذه حال گشته راه كوهستان در پيش گرفت و در درياى حيرت و قدرت مستغرق گشته « 3 » سالهاى بسيار در كوهها مىگشت و رياضتها مىكرد و عاقبت حال سرّ اويس قرنى رضى اللّه عنه بفقيه نبيه متمثّل گشته بكلّى « 5 » مجذوب و مسلوب گشت ؛ جماعتى از حضرت بهاء ولد از احوال « 6 » و جنون او سؤال كردند ؛ فرموذ كه از آن رطلهاى گران ما كه سيّد سردان مىكشيذ قطرهايست كه بذين « 7 » مرد رسيذه است ؛ و همچنان حضرت پذرم نيز روزى فرموذ كه از درياى مستى مولانا شمس الدين تبريزى مستى فقيه احمد « 9 » بويى بوذه باشذ ، لا غير
شعر ( هزج )
تو از شراب مستى من هم ز بوى مستم * بو نيز نيست اندك در بزم كيقباذى
( 1 / 37 ) در خبرست كه شيخ حجّاج نسّاج كه به مرتبهء لا يعرفهم غيرى رسيذه بوذ ، بعد از وفات بهاء ولد به جامهبافى مشغول مىشذ و نانهاى فخفرهء فقرا را خريذه در آب خسانيذى و شب از آن افطار كردى و آنچ از كسب حلال بدست آوردى هزينهء ساختى ؛ تا مبلغ دويست و سيصذ عدد شذى ، آوردى و در كفش مبارك حضرت خذاوندگار ريختى و چندانك در قيد حيات بوذ به همين خدمت مواظبت مىنموذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 / 37 )Z13 بB13 بK3323 , I , H ; 93 , I , T
( 1 ) حالتىZB: حالىK- -
( 3 ) كشتهZB: كشتK- -
( 5 ) به كلىZB: بكلK- -
( 6 ) احوالZB: حالK- -
( 7 ) بذينZK: به اينB- -
( 9 ) احمدZK: رحمة اللّهB