( 3 / 364 ) همچنان روزى با عالى مردى معرفت مىگفت ؛ فرموذ كه « 1 » درين حال تو بمثابت زرى ؛ بايذ كه زرتر شوى و وقتى شوى كه در كوره درآئى و بارها بجوشى و بر سندان رياضت ضربت ضرّاب خورى تا انگشترىء سليمانى شوى و يا گوشوارهء عارض سلطانى گردى ؛ اكنون اين همه آدميان مردماند و « 5 » مسلمان مقلّد ؛ وقتى آن دمى و محقّق شوند « 6 » كه در كورهء « 7 » عشق درآيند و بر سر سندان صبر زخمهاى شدايد كشند و تحمّل محالات كنند و بر جفاهاى عوام احتمال نمايند تا صفا يافته مرآت اللّه گردند و هذه كفاية
( 3 / 365 ) همچنان از محقّقان اصحاب چنان منقولست كه روزى معين الدين پروانه به خدمت « 10 » شيخ صدر الدين رفته بوذ ؛ بعد از فرموذن فوائد بسيار شيخ فرموذ كه امشب مرا عروج عالم ملكوت شذه بوذ ؛ بسى حجب مرتفع گشته حضرت مولانا را بر بالاى عرش مجيد ايستاذه ديذم و آنچنان قربى كه او راست هيچ ولى را نيست و نبوذه است ؛ دوم روز پروانه معتقد عظيم گشته به اكابر « 14 » شهر به زيارت مولانا آمذه بادب « 15 » تمام بنشست ؛ پيش از آن كه آن حكايت را روايت كنذ فرموذ كه امير معين الدين ، آن معنى راستست و آنچنانست كه شيخ ديذ ، امّا ما او را آن جايگاه هيچ نديذيم ؛ هى سماع شذ و اين غزل را سرآغاز كرد و گفت :
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 364 - 365 )Z118 بB112 آK235723 , I , H ; 054 , I , T
( 1 ) كهZK: + توB- -
( 5 ) وZK: -B- -
( 6 ) شوندZB: باشندK- -
( 7 ) كورهءZK: كوزهB- -
( 10 ) به خدمتZB: به حضرتK- -
( 14 ) به اكابرZK: با اكابرB- -
( 15 ) بادبZK: با ادبB