تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
بيرون درانداختند ؛ هيچ كسى برنداشت ، مجد الدين حال را به حضرت مولانا « 1 » عرضه داشت ؛ فرموذ كه برو خرج كن ، هم نتوانست تلف كردن ، سوم « 3 » بار پرسيذ كه آن سيم را چه كنم و چه مىبايذ كردن ؟ فرموذ كه اگر مرا به حقيقت بىتقليد دوست مىدارى آن مجموع را برگير و در خندق ريز تا جانت از حساب آن خلاص يابذ ؛ همچنان برگرفتند و در خندق قلعه ريختند و خندق پرآب و لجم سياه بوذ ، بسا كسانى كه در هوس آن سيم سپيذ رويها سياه كرده جانها باختند ؛ بعد از آن فرموذ كه مال دنيا زهر قتّالست و همگان از بهر او در قتال و تمامت خلق را مىكشذ و فانى مىكنذ ؛ تا حدّى كه مردان خذا را نيز دهان تلخ مىكنذ ؛ اللّه اللّه احتياط مىبايذ كردن تا از جميع آفات « 10 » سيم سليم مانى و سليم عاهات او نگردى شعر ( هزج )
دنيا نبوذ عيدم من زشتى او ديذم * گلگونه نهذ بر رو آن روسپى زرده
( 3 / 322 )

الحكاية

: همچنان مشهور آفاق ، سرور باستحقاق ، اخى امير احمد پايپرتى رحمه اللّه كه از رؤساى آن ديار بوذ ؛ مردى بوذ منعم و متموّل و صاحب مقام و بس روزگار ديذه و بصحبت اكابر رسيذه بوذ و چون حضرت سلطان العارفين چلبى جلال الدين « 17 » عارف قدّس اللّه سرّه « 18 » بذآن ديار رسيذ و جميع اهالىء پايپرت من الذكور و الاناث بنده و مريد او شذند چنان حكايت كرد كه در عنفوانى
هامش
( 3 / 322 )Z111 بB105 بK216503 , I , H ; 124 , I , T
( 1 ) به حضرت مولاناZK: بمولاناB- - ( 3 ) سومZK: سيومB- - ( 10 ) آفاتZK: افاتىB- - ( 17 ) جلال الدينZK: -B- - ( 18 ) سرّهZK: + العزيزB
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 390 | أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي