خدمت بدر الدين را بصحبت جنيد الزمان خليفة الحق چلبى حسام الدين ببر ، تا ملازم « 2 » خدمت ايشان باشذ
شعر « 3 » ( رمل )
تا بدانذ كه بزر طامع نهايم * ما زر از زرآفرين آوردهايم
آنك گر خواهذ همه خاكِ زمين * سر بسر زر گردذ و درِّ ثمين
فارغيم از زر كه ما بس پرفنيم * خاكيان را سر بسر زرّين كنيم
از شما كى كُديهء زر مىكنم * من شما را كيمياگر مىكنم
همرهِ جانت نگردذ ملك و زر * زر بده سرمهستان بهرِ نظر
« 4 » بعد اليوم بدر الدين هر هنرى كه مىورزيذ و صنعتى كه به كار مىبرد فداى ياران مىكرد و عاقبتالامر علم الدين قيصر بعد از رحلت مولانا او را معمار تربهء مبارك ساخته بوذ
( 3 / 321 ) همچنان از مقرّبان حضرت منقولست كه روزى خدمت سلطان ركن الدين انار اللّه برهانه پنج هميان سيم سلطانى فرستاذه بوذ ؛ خواجه مجد الدين برگرفت و پيش مولانا برده ؛ بانگ بر وى زذ كه بيرون انداز تا هركه خواهذ برگيرذ
شعر ( هزج )
قماشى كآنِ « 18 » تو نبوذ برون انداز از خانه * درونِ مسجدِ اقصى سگِ مرده چرا باشذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 321 )Z111 آB105 آK215503 , I , H ; 024 , I , T
( 2 ) ملازمKخدمتZ- -
( 3 ) شعرZB: مثنوىK- -
( 18 ) كانZK: كه آنB( 4 ) تا بداند . . . نظر :NM، ج 4 ، ص 317 / 655 - 659 ، 672 ؛AM، ص 341 / 13 - 15 ، 21