خذاوندگار در خطّهء روم يكى « 1 » او بوذ و شجرهء او را بدست مبارك « 10 » خوذ نبشته ، روايت كرد كه در اوّل حال از قيرشهر « 2 » ترك پسرى متعلّم « 3 » به قونيه با هم « 4 » برده بوذم ؛ در مدرسهء مولانا در خدمت من مىبوذ ؛ مگر شبى حضرت مولانا در صحن مدرسه تا نصف الليل كالقمر ليلة البدر سير مىفرموذ و جميع اصحاب در خواب رفته بوذند و آن طالب علم ترك آهسته آهسته درس خوذ را تكرار مىكرد و مراقب احوال خذاوندگار مىبوذ و مرا هم خواب غلبه كرده ؛ فقيه ترك مىبينذ كه حضرت مولانا بر نور سبز راكب شذه اندك اندك جانب روزن بالا رفتن گرفت ؛ چون بر وزن رسيذ فقيه مرا بيذار كرد و چون بر آن اطلاع يافتم ، نتوانستم تحمّل كردن و خوذ را گرفتن ؛ بيخوذوار نعرهء زذم و بىهوش گشتم ؛ ياران خفته يكبارگى بيذار گشتند و چون من « 11 » به خوذ آمذم فرموذ كه مجد الدين چرا نعره مىزنى و طعمهء خوذ را از حوصله بيرون مىاندازى ؟ تركى نومريد مىتوانذ تحمّل كردن تو افشا مىكنى ؛ ابدلان حق را ازينها بسيار باشذ ؛ محرميّت حاصل كن تا محروم نشوى ؛ همانا كه من كتم سرّه ملك أمره نه كه فرموذهء مردانست
شعر « 17 » ( رجز )
گر رازدارستى بشر * پيذا نگردى خير و شر
هرچه كه ناپيذاستى « 19 » * بر وى همه پيذاستى
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 ) يكىKB:Z- -
( 10 ) مباركZB: متبركK- -
( 2 ) قيرشهرBK: قيرشهرىZ- -
( 3 ) متعلمZK: -B- -
( 4 ) باهمZB: بهمK- -
( 11 ) منZK: -B- -
( 17 ) شعرZB: -K- -
( 19 )aناپيذاستىZBK: ناپيداستشhK