اعراض كرده بنده و مريد اين خاندان تحقيق و تصديق شذند و ايشان را رشك آن حالت بهغايت مىخليذ و از هر جانبى « 2 » از سر غيرت هر يكى سخنى و نكتهء مىگفتند و طعنه مىزذند ؛ همچنان گفته بوذ كه اگر يافتى فهو المطلوب ساكن باش و اگر نيافتى اين چه غلغله است كه در جهان انداختى و خوذ را منظور عالميان ساختى و دكّان چندين خلق را درهم زذى ؛ چنانك فرموذه است
شعر ( رمل )
سر قدم « 8 » كرديم و آخر سوى جيحون تاختيم * عالمى بر هم زذيم و جست بيرون « 9 » تاختيم
چونك در سينورِ مجنونانِ آن ليلى شذيم * سركش آمذ مركب و از حدِّ مجنون تاختيم
الى آخره . . . و همچنان گفته بوذ كه جهان را از شيرينى شور خوذ پر كردى و بسا زرّاقان سيهكار كه از هيبت شور تو تلخكامه « 13 » و سياهجامه شذند ؛ گويند : چون مريد مذكور شيخ اسحاق بر در مدرسه رسيذ مگر حضرت خذاوندگار در آن حالت در سماع بوذ ؛ آستانهء مدرسه را بوسيذه بادب تمام و حضور درويشانه درآمذ ؛ هماندم حضرت مولانا اين غزل را سرآغاز فرموذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 ) جانبىKB: جايىZ- -
( 9 )bچست بيرونKBچست و بيرونZ- -
( 13 ) تلخKB: + وZ( 8 ) سر قدم . . . تاختيم : ترجمهء تركى ديوان كبير ، ج 4 ، ص 3