شعر ( مجتث )
اگر تو يار ندارى « 2 » چرا طلب نكنى * و گر بيار رسيذى چرا طرب نكنى
به كاهلى بنشينى كه اين عجب كاريست * عجب توئى كه هواى چنان عجب نكنى
الى آخره . . . آن درويش بيخوذ گشته همان غزل را و تاريخ وقت را نبشته روانه شذ ؛ چون به خدمت حاجى بكتاش رسيذ و قضيّه را چنانك « 6 » ديذه بوذ و شنيذه كما كان شرح داذ و تاريخ وقت را عرضه داشت ؛ حاجى بكتاش گفت : همان روز بوذ كه ديذم كه حضرت مولانا چون شير غرّان از در درآمذ و فرموذ كه اى غرخواهر ! شور ما از سر سور « 9 » و طربست نه از سر سوز و طلب و گلوى مرا محكم بگرفت ؛ بيم آن بوذ كه هلاك شوم ؛ سر نهاذم و استغفار كردم و اضطرار و تذلّل پيش آوردم ؛ در ساعت از ديذهء من غايب شذ ؛ اكنون اى درويشان من سلطنت و عظمت او در آن مثابت نيست كه در تصوّر مثال امثال ما گنجذ ؛ به غير از امتثال مثال آن صورت معنى مثال صورت نمىبندذ
شعر ( مجتث )
چنان لطافت و خوبى و حسن و جانبخشى * كسى ازو بشكيبذ زهى شقا و ضلال
بجمعهم سر نهاذند و محبِّ « 18 » مخلص شذند
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 ) ندارىB: نديدىZK- -
( 6 ) چنانكZB: + كهK- -
( 9 ) سورZ: شورKB( 18 ) محبB: + وZK