درم سبو را « 1 » بخريذ ؛ پير بجدّ گرفت كه البتّه مرا نيز به گردن گرفته به حضرت سلطان با هم ببرى و الّا سبو را نمىدهم ؛ اگر خواهذ و اگر نى ناچار « 3 » پير را بر گردن برداشته سبو را به حضرت پاذشاه آورد ؛ همانا كه « 4 » پاذشاه گفت : اى پير اين چه حالست و اهانت كه « 14 » كردى ؟
گفت : شاه عالم خوى بذ ( و ) بار گران ، يعنى ياوزخو ياوزيوك « 5 » ؛ چه اگر خسّتى نمىكرد دينارى مىداذ و سبو را مىبرد ، بذين ملامت و ملالت مبتلا نمىشذ به شومى خساست نفس خوذ را به باذ داذه بر جان خوذ خوارى بار « 8 » آورد
( 3 / 303 ) همچنان خدمت جلال الدين قصّاب كه نديم اصحاب بوذ حكايت كرد كه روزى در اوايل ظهور اين اسرار جماعتى فقها در خلوت مرا در ميان آوردند و از سر طنز و انكار لت عظيم زذند و من از سر درد از ناگاه « 12 » تيزى داذم ، خنذه بر ايشان غلبه كرد ؛ فى الحال مرا آزاذ كردند و بيرون جستم ؛ گفتم : تيز از من و عنايت از خذا ؛ ياران خندهها زذند و خوش شذند ؛ حضرت مولانا فرموذ كه سرّ اين مثل چنانست كه پاذشاهى بوذ كه او بفصد كردن احتياج افتاذه بوذ ؛ چون قصّاد پاذشاه فصّاد را حاضر كردند ؛ فصّاد مسكين نشتر را تيز كرده قصد فصد كرد ؛ همانا كه سر نشتر شكسته شذ و در آنجا بماند ؛ فصّاد از وهم باذشاه بىخواست خوذ تيزى در غايت تيزى بداذ ؛ سلطان را خندهء عظيم بگرفت و به قهقهه بخنديذ ؛ فى الحال سر نشتر از بازوى
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 303 )Z106 بB100 بK204292 , I , H ; 204 , I , T
( 1 ) درم سبوراZK: دينار اسبوراB- -
( 3 ) ناچارKB: -Z- -
( 4 ) همانا كهZB:
+ ديدK- -
( 14 ) كهKB: -Z- -
( 5 ) ياوزيوكKB: باوزلقZ- -
( 8 ) بارZB: بازK- -
( 12 ) از ناكاهKB: ناكاهZ