( 3 / 302 )
الحكاية
: « 1 » همچنان شيخ محمود صاحب قران روايت كرد كه يار غار جلال الدين قصّاب روزى حكايت مىكرد « 2 » كه پيش مولانا شخصى گفت كه فلان كس خوى بذ و بار گران دارذ و اين مثل است مشهور كه خوى بذ « 4 » و بار گران ؛ حضرت مولانا فرموذ كه اصل آن مثل چنانست كه در زمان ماضى پاذشاهى بوذ بس عادل و كريم نهاذ و بر گذر « 6 » سيرانگاه او بر دروازهء آن شهر دكّان كوزهفروشى بوذ و او « 7 » بهغايت پيرى رسيذه ؛ چندانك اين پاذشاه از آن دروازه درآمذى پير كوزهفروش در دعاى سلطان مبالغه نموذى و مدحها كردى ؛ همانا كه روز نوروز پاذشاه را برو گذر افتاذ فرموذ كه اى پير ! هرچه ترا مقصود و مطلوب است امروز از من بخواه ! پير گفت : شاه عالم را بقا باذ ، بفرما تا خواصّ حضرت و لشكر مملكت تو هر يكى از من كوزهء و إمّا سبوئى بذآن بها كه من خواهم بخرند و بميدان سلطان بهم « 13 » برند ؛ پاذشاه اشارت فرموذ كه هركه مرا دوست مىدارذ ازين پير كوزهء بخرذ ؛ تمامت لشكريان از امرا و كبرا « 14 » على حده كوزهء از وى بدينارى خريذند و بردند ؛ مگر سلطان را وزيرى بوذ گرانجان و فرومايه و بذخو ، آخرتر شنيذه بنفسه بطلب كوزه بيامذ ؛ پير پرعقل بر وى سبوئى عرضه داشت و صذ هزار « 17 » دينار بها نهاذ ؛ وزير مناقشه نموذه « 18 » قبول نمىكرد ؛ آخرالامر به حكم ضرورت به هزار
هامش
( 3 / 302 )Z106 آB100 آK202192 , I , H ; 004 , I , T
( 1 ) الحكايةKB: -Z- -
( 2 ) مىكردKB: كردZ- -
( 4 ) بذZK: + داردB- -
( 6 ) بركذر . . . اوZK: -B- -
( 7 ) او . . . از آن ( : ازينB)KB: شهرZ- -
( 13 ) بهمZK:
با همB- -
( 14 ) و كبراKB: -Z- -
( 17 ) هزارZB: -K- -
( 18 ) نمودهKB: نموذZ