حضرت مولانا هم در ميان آن جماعت تشريف حضور ارزانى فرموذه بوذ ؛ بعد از ساعتى برخاست و در آسيابى درآمذه بسيار توقّف فرموذ و انتظار اين جماعت از حدّ گذشت ؛ مگر خدمت « 3 » شيخ و قاضى سراج الدين « 4 » در طلب او به آسياب درآمذند « 5 » و ديذند كه حضرت مولانا برابر سنگ آسيا بچرخ درآمذه است ؛ فرموذ كه بحقّ حقّ او كه اين سنگ آسيا سبّوح قدّوس مىگويذ ؛ « 6 » شيخ فرموذ كه « 7 » من و قاضى سراج الدين همان ساعت محسوس مىشنيذيم كه از آن سنگ آسيا آواز سبّوح قدّوس بسمع ما مىرسيذ « 8 » و اين غزل را سرآغاز « 9 » كرد كه
شعر ( رمل )
دل چو دانه ما مثالِ آسيا * آسيا كى دانذ اين گردش چرا
تن چو سنگ و آبِ او انديشهها * سنگ گويذ آب دانذ ماجرا
آب گويذ آسيابان را بپرس * كو فكند اندر نشيب اين آب را
آسيابان گويذت كاى نان خوار * گر نگردذ اين كه باشذ نانبا
ماجرا بسيار خواهذ شذ خموش * از خذا واپرس تا گويذ ترا
و ما « 15 » از غايت آن « 17 » عظمت و تصرّف او بىخوذ شذيم ؛ چون به هوش خويش بازآمذيم « 18 » حضرت « 16 » مولانا غايب شذه بوذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 ) خدمتZB: حضرتK- -
( 4 ) سراج الدينK: -ZB- -
( 5 ) درآمدندB: در آمدهZK- -
( 6 ) مىكويدKB: كويدZ- -
( 7 ) فرموذ كهZB: فرمودK- -
( 8 ) مىرسيدKB:
رسيذZ- -
( 9 ) سرآغازKB: سرآغازىZ- -
( 15 ) و ماZK: و اماB- -
( 17 ) آنKB: -Z- -
( 18 ) خويش بازZK: -B- -
( 16 ) حضرتKB: -Z