آن خوذ « 1 » خذاوند آب بوذه است و او را عجب البحر خوانند ؛ چنانك در افواه مردم مشهور است : جانورى ديذيم بس بوالعجب ؛ همگان بتعجّب مانديم كه اين « 3 » را چه كنيم و اين بچه كار آيذ ؟ همچنان بذدل گشته بر بىطالعىء خوذ مىگريستيم كه بعد از چندين روز يعنى شكارى بدست ما افتاذ ؛ و آن جانور همچنان بر ما نگاه مىكرد ؛ پذرم گفت : من اين را در خانهء بكنم و از هر كسى درمى بستانم آنگاهش بخلق بنمايم تا هيئت اين را تماشا كنند و قدرت حق را ببينند بلك گرد عالم بگردانم تا فتوحى حاصل شوذ و رنج ما بكلّى ضايع نشوذ ؛ بانطاق واهب النطق و الحيات آن جانور بگفت آمذ و گفت كه مرا رسواى خلق « 9 » مكنيد ، هرچه مطلوب شماست بياورم چندانى كه سالهاى دراز « 10 » به اولاد اولاد شما بس كنذ و ما از گفتار او و لاف او « 11 » بتعجّب مانديم ؛ پذرم گفت :
اى جانور عزيز ! ترا بىپايندان « 12 » چون توان « 22 » رها كردن ؟ گفت :
سوگند بخورم آنگاه بروم ؛ « 13 » پذرم گفت : بسم اللّه بيار تا چه دارى ؛ گفت : ما محمّديانيم و مريدان حضرت مولانائيم ؛ به روان مقدّس مولانا جلال الدين روم كه بروم و باز بيايم ؛ پذرم نعرهء بزذ و بىهوش شذ ؛ گفتيم :
تو او را از كجا مىشناسى ؟ گفت : ما دوازده هزار قوميم ، روى بوى آوردهايم و او هر بارى در قعر دريا باز بما روى نموذه « 17 » از معانى و حقايق درس ما مىفرمايذ و ارشاد ما مىكنذ و ما پيوسته باسرار آن سلطان دين مشغول مىباشيم ؛ فى الحال پذرم او را آزاذ كرد ؛
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 ) خوذZK: خدB- -
( 3 ) اينZK: -B- -
( 9 ) خلقZK: -B- -
( 10 ) درازZK:
-B- -
( 11 ) و لاف اوZK: -B- -
( 12 ) ترا بىZK: آبىB- -
( 22 ) توانB: -ZK- -
( 13 ) آنكاه برومZK: -B- -
( 17 ) نمودهB: نموذZK