شعر ( هزج )
يكى ماهى همىبينم برون از ديذه در ديذه * نه او را ديذهء ديذه نه وصفش گوش بشنيذه
و حضرت « 4 » رسول در لطافت و نظافت آن صورت حيران و سكران مانده بذو تعلّق عظيم نموذ ؛ ديذ كه دستارى بر سر نهاذه بوذ با شكرآويز و جامهاى برد يمنى پوشيذه بهغايت اهتزاز و اضطراب مىنموذ ؛ از خدمت ناموس اكبر ، طاوس شهپر كيفيّت حال آن پيكر را بازپرسيذ كه چندين هزار تماثيل عجيب و اشكال غريب كه تحت العرش در هر فلكى على حده مشاهده كردم كه ما من مخلوق الّا و له تمثال تحت العرش الى آخره هيچ يكى از آنها مرا چنان به خوذ ربوذه و نگران نكرد « 11 » الّا كه اين صورت لطيف اليف منيف ؛ عجبا اين صورت كه باشذ و سرّ « 12 » اين چگونه بوذ ؟ أ هذا ملك مقرّب أم نبىّ مرسل او ولىّ مكمّل ؟ جبرئيل گفت : اين صورت كسيست از نسل صدّيق اكبر كه در آخر زمان ميان امّت تو ظهور خواهذ كردن و عالم را بانوار اسرار و حقايق تو مالامال كرده زيب و زينت خواهذ بخشيذن و همچنان حق تعالى او را قدمى و قلمى و دمى بخشذ كه جميع ملل « 17 » و ارباب « 18 » دول محبّ و مريد او شوند و او سرّ نور مظهر مظهر « 19 » دين تو خواهذ بوذن ، چنانك گفت :
. . . . . . . . . .
هامش
( 4 ) و حضرتZK: و چون حضرتB- -
( 11 ) نكردBZ: كردهK- -
( 12 ) سرّZK: سيرB- -
( 17 ) مللZK: ملك ( ! )B- -
( 18 ) اربابZB: -K- -
( 19 ) مطهر و مظهرZK: مظهر مطهر و مظهرK