اسلام را « 1 » بقا باذ ، او دعوى عاشقى مىكرد و از محبّت من مىلافيذ ؛ اكنون سه روزست كه او را نديذم ، بدان سبب او را مىرنجانم ، تا عاشقان حق را عبرت باشذ و از غيرت او انديشه كنند
( 3 / 299 )
الحكاية
: « 4 » همچنان احزاب اصحاب « 5 » رضى اللّه عنهم روايت كردند كه روزى جوانى معتبر از سادات مدينهء حضرت رسول اللّه عليه السّلام به زيارت سلطان ولد آمذه بوذ ؛ جماعتى « 6 » از سادات قونيه با او بوذند ؛ تعريفش كردند كه خدمتش فرزند سيّد تربهدار مصطفاست ؛ همانا كه بوالعجب دستارى بسته بوذ چنانك « 9 » عذبهء در پيش تا بناف فروگذاشته و كنار ديگر را شكرآويز مولوى كرده ؛ همچنان حضرت سلطان ولد او را اكرامى عظيم فرموذه به زبانى كه
بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ
( 26 / 195 ) بوذ « 11 » بمعانى و اسرار « 12 » مشغول شذ و آن جوان باخلاص تمام ارادت آورده مريد شذ و اجازت در خواست كرده ؛ بوى به عربى اجازتى « 13 » داذند تا خليفهء خاندان باشذ ؛ بعد از آن حضرت سلطان « 14 » ولد ازو پرسيذ كه اين شيوهء شكرآويز سنّت مولاناى ماست و منسوب به مولويان است و مشايخ « 15 » ديگر را اين قسم نيست و سادات ديگر اين شيوه را نكردهاند ، شما را اين ينگ از كجاست ؟
سيّد جواب داذ كه ما از قديم العهد آل خليليم و از قبيلهء قريشيم و تا بوذه است از زمان خليل الرحمن مفاتيح كعبهء معظّم و از آن رسول
هامش
( 3 / 299 )Z103 بB98 آK29742 , II , H ; 445 , I , T
( 1 ) اسلام را :ZK: اسلامB- -
( 4 ) الحكايةBK: منقولست كهZ- -
( 5 ) اصحابZ:
اصحاب راBاحبابK- -
( 6 ) جماعتىZK: جماعتK- -
( 9 ) چنانكZK: -B- -
( 11 ) بودBK: -Z- -
( 12 ) اسرارBK: + به عربىZ- -
( 13 ) اجازتىZK: اجازتB- -
( 14 ) سلطانB: -ZK- -
( 15 ) مشايخZB: شيخK