شعر ( سريع )
آدمىء آدمىء آدمى * بسته دمى زانك نهء آن دمى
آدمىء را همه در خوذ بسوز * آن دمى باش اگر مَحرمى
كم زذ آن ماهِ نو و بدر شذ * تا نزنى كم نرهى از كمى
همچو مَلَك جانبِ گردون بپر * همچو فلك خم ده اگر مىخمى
الى آخره
( 3 / 297 ) همچنان روزى يارى ميخى بر ديوار حجرهء مدرسه مىكوفت ؛ حضرت مولانا فرموذ كه اين مدرسهء ما مسكن اولياست و اين حجره از آن مولانا شمس الدين است ؛ نمىترسند كه درينجا ميخ مىكوبند ؛ تا ديگر چنان نكنند ؛ مىپندارم كه آن ميخ را بر جگرم مىزنند ، حرمت مدرسه را تا اين غايت رعايت « 11 » مىفرموذ ، تا بىحرمتان را چه رسذ
( 3 / 298 ) همچنان روزى حضرت مولانا درين بيت معانى مىفرموذ
شعر « 14 » ( خفيف )
دعوى عشق كردن آسانست * ليك آن را دليل و برهانست
« 15 » گفت : روزى پاذشاهى ديذ كه كوذكى پيرى را مىزذ « 16 » و عظيم مىرنجانيذ ؛ سلطان فرموذ كه او را حاضر كردند ؛ پرسيذ كه آن پير را چرا مىزنى و بىحرمتى مىكنى ؟ همين دم سياستت كنم ؛ كوذك گفت : سلطان
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 297 - 298 )Z103 بB97 بK29632 , II , H ; 345 , I , T
( 11 ) رعايتKB: -Z- -
( 14 ) شعر ( + كهK)ZK: -B- -
( 16 ) مىزذBZ:
مىزندK( 15 ) دعوى . . . برهانست : ر . ك . به فيه ما فيه ، ص 4