تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
تفسير كرد
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ
( 90 / 4 ) اى فى ظلمة و جهل ثمّ رشّ عليهم من نوره ففنى عن اوصاف الانسانية ، فخرج من الكبد الى الراحة ؛
فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ
( 90 / 11 ) العقبة نفسه ،
فَكُّ رَقَبَةٍ
( 90 / 13 ) ان يعتق نفسه من رقّ الخلق و من رؤية افعال نفسه و من رؤية انّه فكّ و اللّه اعلم ( 3 / 249 )

الحكاية

: همچنان خدمت ملكه « 7 » خاتون بنت مولانا روّح اللّه روحها روزى از خساست حال شوهر خوذ خواجه شهاب الدين روغن قراميد شكايت كرد كه در خانهء خوذ تنعّم ندارذ و با وجود چندان اسباب و اموال و كنيزكان و غلامان خوذ را عور و گرسنه مىدارذ ؛ فرموذ كه نيكو نمىكنذ ؛ همانا كه سرش مىخارذ ، بعد از آن فرموذ كه اگر امساك ممسّكان نبوذى اكساب و اسباب دنياوى كى جمع شذى ؟ و حكايتى فرموذ كه مگر خواجهء بوذ « 13 » منعم و بخيل ؛ روزى به مسجد جماعت رفته بوذ ؛ از ناگاه بخاطرش افتاذ كه مباذا چراغ بىسرپوش مانده باشذ ؛ « 15 » زوذ برخاست و به خانه دويذه كنيزك را بانگ كرد كه در را مگشا ، امّا سر چراغ را بپوشان تا باذ « 16 » بزر را نخورذ ؛ كنيزك گفت : در را چرا نگشايم ؟ گفت : تا پاشنهء در خورده نشوذ ؛ كنيزك گفت : با چندين « 18 » تصرّف كه مىكنى از مسجد تا اينجا آمذن را چرا نمىبينى كه كفشت پاره مىشوذ ؛ گفت : معذور دار ، پابرهنه آمذم ، اينك كفشهاام در بغل است ؛ همانا كه ملكه « 20 » خاتون منبسط گشته خندهء زذ و فارغ شذ
هامش
( 3 / 249 )Z93 آB87 بK172161 , I , H ; 553 , I , T
( 7 ) ملكهK: ملكZ- - ( 13 ) بوذZK: بودمB- - ( 15 ) باشذK: بوذZ- - ( 16 ) باذKZ: + بادB- - ( 18 ) با چندينZK: + كهB- - ( 20 ) ملكهK: ملكZ
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 323 | أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي