كه از هستى اوّل مبدّل شذه باشذ و از خوذىء خوذ رسته و از نور خذا پر گشته مسّ وجودها را زر كنذ و منوّر گردانذ و به درياى
وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ *
( 2 / 210 ؛ 3 / 109 ؛ 8 / 45 ) رسانذ هيچ عجيب و غريب نباشذ تمامت دانشمندان و فقها خجل و شرمسار گشتند ؛ علاء الدين ثريانوس چون ماجراى قاضى و فقها را به حضرت مولانا عرضه داشت تبسّم فرموذه « 6 » گفت كه « 5 » بايستى گفتن بقاضى كه واى بر تو ! اگر خذا نشوى
( 3 / 186 ) همچنان « 7 » مگر جماعتى از ارباب تصوّف او را در ميان گرفته عتاب مىكردند كه مولانا را چرا خذا مىگوئى ؛ گفت : بهر آنك بالاتر از « 8 » خذا « 9 » و عالىتر از آن نام نيافتم كه بگويم و اگر چيزى ديگر بوذى هم گفتمى
شعر ( مضارع )
از عشق شرم دارم اگر گويمش بشر * مىترسم از خذاى كه گويم كه اين خذاست
و در طريقت اهل حقيقت مريد مخلص را در حقّ شيخ خوذ هرچه گويذ جائز داشتهاند و او را گرفت نيست
( 3 / 187 ) همچنان « 16 » خدمت « 15 » اخى احمد كه از معتبران زمان بوذ ، روزى بعلاء الدين گفته باشذ كه من يك خروار كتاب خواندهام « 17 » و در آنجا هيچ اباحت سماع را نديذهام « 18 » و وجه رخصت را نشنيذه ؛ شما اين بدعت را بچه دليل پيش مىبريذ ؟ علاء الدين جواب داذ كه خدمت « 19 » اخى خروار خواند ،
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 186 - 187 )Z80 آB74 بK126742 , I , H ; 203 , I , T
( 6 ) فرموذهZ: فرمودK- -
( 5 ) كفت كهZ: كفتK- -
( 7 ) همچنان . . .
كرفت نيستZK: -B- -
( 8 ) ازK: -Z- -
( 9 ) از خذاK: از خذائىZ- -
( 16 ) همچنانKB: كويندZ- -
( 15 ) خدمتB: -ZK- -
( 17 ) خواندهامKB: خواندمZ- -
( 18 ) نديذهامZK: نديدمB- -
( 19 ) خدمتBZ: -K