تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
بلك كفرست ؛ محضرى چند فرستاذه او را حاضر كردند ؛ قاضى گفت : توئى كه مولانا را خذا مىگوئى ؟ گفت : حاشا و كلّا ، بلك مىگويم كه مولانا خذا سازست ؛ نمىبينى كه مرا چگونه ساخت ؟ گبرى بوذم بعيد و عنيد ، عرفانم بخشيذ و عالمم گردانيذ و عقلم داذ و خذا دانم كرد و از تقليد خذا خوانى بتحقيق خذا دانىام رسانيذ و من عرف نفسه فقد عرف ربّه نقد وقت من شذ و تا در جان كسى خذائى نباشذ خذا را نتوانذ شناختن و اين دليل قطعيست شعر ( مضارع )
بىعقل عقل را چو ندانذ كسى يقين * پس فهم كن ازين كه كه باشذ خذاى دان
نحوى نحوى را دانذ ، فقيه فقيه را شناسذ ؛ هرگز جاهلى عالم را ندانذ و كور آفتاب را نبينذ و بىخذائى خذائى نتوان كرد كه اخرج بصفاتى الى خلقى ؛ چنانك خدمت مولانا به بركت صحبت و تربيت خوذ جاهلى را عالم مىكنذ و فقيه و نحوى و منطقى مىكنذ و از پرتو تو تبديلى مىيابذ ، همچنان صحبت حضرت مولانا نيز بنفس مبارك خوذ نفس جاهل را عالم مىكنذ ، عارف مىكنذ ، عاقل مىكنذ و باز عاقلان را عاشق مىكنذ ؛ نى بلك چيزى مىكنذ كه « 16 » هر كسى آن نتوانذ شذن ؛ آخر نمىبينى ؟ كه در علم كيميا دانگى اكسير مسّ « 17 » ژنگ‌آلوذه را زرّ خالص مىسازذ و از هستى پيشينىاش تبديل مىكنذ ؛ اگر چنانك مرد خذائى . . . . . . . . . .
هامش
( 16 ) كهZ: -K- - ( 17 ) مسK: + حسZ
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 275 | أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي